موفق باشيد![]()
دانلود مثنوي معنوي به طور كامل
دانلود شاهنامه ( به زبان انگليسي)
![]()
![]()
![]()
موفق باشيد![]()
دانلود مثنوي معنوي به طور كامل
دانلود شاهنامه ( به زبان انگليسي)
![]()
![]()
![]()
ديوان كبير
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای قوم ِ به کج رفته، کجائید، کجائید معشوق هم اینجاست، بیائید ، بیائید
معشوق چو همسایهی دیوار به دیوار در وادیه سرگشته شما در چه هوائید
گر صورت ِ معشوق ببینید یکی بار هم خواجه و هم بنده و هم قبله شمائید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید از خواجهی آن خانه نشانی به من آرید
یکدستهی گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدائید
ده بار از این راه به آن خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام بر آئید
اجرام چو بستند از آن بادیه رستند از خرقهی سالوس بکلی بدر آئید
گر قصد شما دیدن آن کعبهی جانست اول رخ آئینه ز صیغل بزدائید
با این همه آن گنج ِ شما رنج ِشما باد افسوس که بر گنج شما، پرده کشانید
شمس الحق تبریز رخ از باده نماید زیرا که شما حاجیکان روح گزائید!
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش
هر كسي اندر جهان مجنون ليلي شدند عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش
ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
لنگري از گنج مادون بستهاي بر پاي جان تا فروتر ميروي هر روز با قارون خويش
يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق گفتمش چوني جوابم داد بر قانون خويش
گفت بودم اندر اين دريا غراي ماهيي پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذاالنون خويش
زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر چون ز چوني دم زند آن كس كه شد بيچون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدلتريم رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمي كو گرد ما گرديد شد در خون خويش
باده گلگونهست بر رخسار بيماران غم ما خوش از رنگ خوديم و چهره گلگون خويش
من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جاني ميدهد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير عشق نقدم ميدهد از اطلس و اكسون خويش
دي منجم گفت ديدم طالعي داري تو سعد گفتمش آري وليك از ماه روزافزون خويش
مه كي باشد با مه ما كز جمال و طالعش سعد اكبر سعد اكبر گشت بر گردون خويش
هيچ محتاج مي گلگون نهاي ترك كن گلگونه تو گلگونهاي
اي رخ چون زهرهات شمس الضحي اي گداي رنگ تو گلگونهها
باده كاندر خنب ميجوشد نهان ز اشتياق روي تو جوشد چنان
اي مه تابان چه خواهي كرد گرد اي كه مه در پيش رويت رويزرد
تاج كرمناست بر فرق سرت طوق اعطيناك آويز برت
تو خوش و خوبي و كان هر خوشي تو چرا خود منت باده كشي
باده از ما مست شد ني ما از او قالب از ما هست شد ني ما از او
جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پايهاند و او غرض
اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش چون چنيني خويش را ارزان فروش
خويشتن نشناخت مسكين آدمي از فزوني آمد و شد در كمي
خويشتن را آدمي ارزان فروخت بود اطلس خويش بر دلقي بدوخت
علم جويي از كتبها اي فسوس ذوق جويي تو ز حلوا اي فسوس
بحر علمي در نمي پنهان شده در سه گز تن عالمي پنهان شده
مي چه باشد يا سماع و يا جماع تا بجويي زو نشاط و انتفاع
بدرود