زندگی مولانا
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
درود بر شما این هم یک شعر از مثنوی معنوی. البته این شعر رو وقتی من به سایت http://shabmasnawi41.persianblog.com/ رفته بودم این شعر زیبا رو دیدم و اون رو رو تایپ کردم . تازه این سایتی که گفتم برای علاقه مندان به جلسات شرح داستانهای مثنوي معنوي سایت خوبی است.
پاینده باشید.
اى برادر بود اندر ما مضى شهريى با روستايى آشنا
روستايى چون سوى شهر آمدى خرگه اندر كوى آن شهرى زدى
دو مه و سه ماه مهمانش بدى بر دكان او و بر خوانش بدى
هر حوايج را كه بوديش آن زمان راست كردى مرد شهرى رايگان
5 رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو هيچ مىنايى سوى ده فرجه جو
اللَّه اللَّه جمله فرزندان بيار كاين زمان گلشن است و نوبهار
يا به تابستان بيا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من كمر
خيل و فرزندان و قومت را بيار در ده ما باش سه ماه و چهار
كه بهاران خطهى ده خوش بود كشت زار و لالهى دل كش بود
10 وعده دادى شهرى او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال
او به هر سالى همىگفتى كه كى عزم خواهى كرد كامد ماه دى
او بهانه ساختى كامسالمان از فلان خطه بيامد ميهمان
سال ديگر گر توانم وارهيد از مهمات آن طرف خواهم دويد
گفت هستند آن عيالم منتظر بهر فرزندان تو اى اهل بر
15 باز هر سالى چو لكلك آمدى تا مقيم قبهء شهرى شدى
خواجه هر سالى ز زر و مال خويش خرج او كردى گشادى بال خويش
آخرين كرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان
از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفريبى مرا
گفت خواجه جسم و جانم وصلجوست ليك هر تحويل اندر حكم هوست
20 آدمى چون كشتى است و بادبان تا كى آرد باد را آن بادران
باز سوگندان بدادش كاى كريم گير فرزندان بيا بنگر نعيم
دست او بگرفت سه كرت به عهد كالله الله زو بيا بنماى جهد
بعد ده سال و به هر سالى چنين لابهها و وعدههاى شكرين
كودكان خواجه گفتند اى پدر ماه و ابر و سايه هم دارد سفر
25 حقها بر وى تو ثابت كردهاى رنجها در كار او بس بردهاى
او همىخواهد كه بعضى حق آن واگزارد چون شوى تو ميهمان
بس وصيت كرد ما را او نهان كه كشيدش سوى ده لابهكنان
گفت حق است اين ولى اى سيبويه اتق من شر من أحسنت اليه
دوستى تخم دم آخر بود ترسم از وحشت كه آن فاسد شود
30 صحبتى باشد چو شمشير قطوع همچو دى در بوستان و در زروع
صحبتى باشد چو فصل نو بهار زو عمارتها و دخل بىشمار
حزم آن باشد كه ظن بد برى تا گريزى و شوى از بد برى
روى صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامى است كم ران اوستاخ(گستاخ، بي پروا)
آن بز كوهى دود كه دام كو چون بتازد دامش افتد در گلو
35 آن كه مىگفتى كه كو اينك ببين دشت مىديدى نمىديدى كمين
بىكمين و دام و صياد اى عيار دنبه كى باشد ميان كشتزار
آن كه گستاخ آمدند اندر زمين استخوان و كلههاشان را ببين
چون به گورستان روى اى مرتضى استخوانشان را بپرس از ما مضى
تا به ظاهر بينى آن مستان كور چون فرو رفتند در چاه غرور
40 چشم اگر دارى تو كورانه ميا ور ندارى چشم دست آور عصا
آن عصاى حزم و استدلال را چون ندارى ديد مىكن پيشوا
ور عصاى حزم و استدلال نيست بىعصا كش بر سر هر ره مهايست
گام ز آن سان نه كه نابينا نهد تا كه پا از چاه و از سگ وارهد
لرزلرزان و به ترس و احتياط مىنهد پا تا نيفتد در خباط (مهلکه
45 اى زدودى جسته در نارى شده لقمه جسته لقمهى مارى شده
....
هر طرف غولى همىخواند ترا كاى برادر راه خواهى هين بيا
رهنمايم همرهت باشم رفيق من قلاووزم در اين راه دقيق
نى قلاووز است و نى ره داند او يوسفا كم رو سوى آن گرگ خو
حزم اين باشد كه نفريبد ترا چرب و نوش و دامهاى اين سرا
50 كه نه چربش دارد و نى نوش او سحر خواند مىدمد در گوش او
كه بيا مهمان ما اى روشنى خانه آن تست و تو آن منى
حزم آن باشد كه گويى تخمهام (بسيار خورده ام) يا سقيمم(بيمار) خستهء اين دخمهام
يا سرم درد است درد سر ببر يا مرا خوانده ست آن خالو پسر
ز انكه يك نوشت دهد با نيشها كه بكارد در تو نوشش ريشها
55 زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهيا او گوشت در شستت دهد
گر دهد، خود كى دهد آن پر حيل جوز پوسيده ست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را يك نشمرد
يار تو خورجين تست و كيسهات گر تو رامينى مجو جز ويسهات
ويسه و معشوق تو هم ذات توست وين برونيها همه آفات تو
60 حزم آن باشد كه چون دعوت كنند تو نگويى مست و خواهان منند
دعوت ايشان صفير مرغ دان كه كند صياد در مكمن نهان
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين مىكند اين بانگ و آواز و حنين
مرغ پندارد كه جنس اوست او جمع آيد، بردردشان پوست او
جز مگر مرغى كه حزمش داد حق تا نگردد گيج آن دانه و ملق(چاپلوسي)
65 هست بىحزمى پشيمانى يقين بشنو اين افسانه را در شرح اين
پاینده باشید.
اى برادر بود اندر ما مضى شهريى با روستايى آشنا
روستايى چون سوى شهر آمدى خرگه اندر كوى آن شهرى زدى
دو مه و سه ماه مهمانش بدى بر دكان او و بر خوانش بدى
هر حوايج را كه بوديش آن زمان راست كردى مرد شهرى رايگان
5 رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو هيچ مىنايى سوى ده فرجه جو
اللَّه اللَّه جمله فرزندان بيار كاين زمان گلشن است و نوبهار
يا به تابستان بيا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من كمر
خيل و فرزندان و قومت را بيار در ده ما باش سه ماه و چهار
كه بهاران خطهى ده خوش بود كشت زار و لالهى دل كش بود
10 وعده دادى شهرى او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال
او به هر سالى همىگفتى كه كى عزم خواهى كرد كامد ماه دى
او بهانه ساختى كامسالمان از فلان خطه بيامد ميهمان
سال ديگر گر توانم وارهيد از مهمات آن طرف خواهم دويد
گفت هستند آن عيالم منتظر بهر فرزندان تو اى اهل بر
15 باز هر سالى چو لكلك آمدى تا مقيم قبهء شهرى شدى
خواجه هر سالى ز زر و مال خويش خرج او كردى گشادى بال خويش
آخرين كرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان
از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفريبى مرا
گفت خواجه جسم و جانم وصلجوست ليك هر تحويل اندر حكم هوست
20 آدمى چون كشتى است و بادبان تا كى آرد باد را آن بادران
باز سوگندان بدادش كاى كريم گير فرزندان بيا بنگر نعيم
دست او بگرفت سه كرت به عهد كالله الله زو بيا بنماى جهد
بعد ده سال و به هر سالى چنين لابهها و وعدههاى شكرين
كودكان خواجه گفتند اى پدر ماه و ابر و سايه هم دارد سفر
25 حقها بر وى تو ثابت كردهاى رنجها در كار او بس بردهاى
او همىخواهد كه بعضى حق آن واگزارد چون شوى تو ميهمان
بس وصيت كرد ما را او نهان كه كشيدش سوى ده لابهكنان
گفت حق است اين ولى اى سيبويه اتق من شر من أحسنت اليه
دوستى تخم دم آخر بود ترسم از وحشت كه آن فاسد شود
30 صحبتى باشد چو شمشير قطوع همچو دى در بوستان و در زروع
صحبتى باشد چو فصل نو بهار زو عمارتها و دخل بىشمار
حزم آن باشد كه ظن بد برى تا گريزى و شوى از بد برى
روى صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامى است كم ران اوستاخ(گستاخ، بي پروا)
آن بز كوهى دود كه دام كو چون بتازد دامش افتد در گلو
35 آن كه مىگفتى كه كو اينك ببين دشت مىديدى نمىديدى كمين
بىكمين و دام و صياد اى عيار دنبه كى باشد ميان كشتزار
آن كه گستاخ آمدند اندر زمين استخوان و كلههاشان را ببين
چون به گورستان روى اى مرتضى استخوانشان را بپرس از ما مضى
تا به ظاهر بينى آن مستان كور چون فرو رفتند در چاه غرور
40 چشم اگر دارى تو كورانه ميا ور ندارى چشم دست آور عصا
آن عصاى حزم و استدلال را چون ندارى ديد مىكن پيشوا
ور عصاى حزم و استدلال نيست بىعصا كش بر سر هر ره مهايست
گام ز آن سان نه كه نابينا نهد تا كه پا از چاه و از سگ وارهد
لرزلرزان و به ترس و احتياط مىنهد پا تا نيفتد در خباط (مهلکه
45 اى زدودى جسته در نارى شده لقمه جسته لقمهى مارى شده
....
هر طرف غولى همىخواند ترا كاى برادر راه خواهى هين بيا
رهنمايم همرهت باشم رفيق من قلاووزم در اين راه دقيق
نى قلاووز است و نى ره داند او يوسفا كم رو سوى آن گرگ خو
حزم اين باشد كه نفريبد ترا چرب و نوش و دامهاى اين سرا
50 كه نه چربش دارد و نى نوش او سحر خواند مىدمد در گوش او
كه بيا مهمان ما اى روشنى خانه آن تست و تو آن منى
حزم آن باشد كه گويى تخمهام (بسيار خورده ام) يا سقيمم(بيمار) خستهء اين دخمهام
يا سرم درد است درد سر ببر يا مرا خوانده ست آن خالو پسر
ز انكه يك نوشت دهد با نيشها كه بكارد در تو نوشش ريشها
55 زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهيا او گوشت در شستت دهد
گر دهد، خود كى دهد آن پر حيل جوز پوسيده ست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را يك نشمرد
يار تو خورجين تست و كيسهات گر تو رامينى مجو جز ويسهات
ويسه و معشوق تو هم ذات توست وين برونيها همه آفات تو
60 حزم آن باشد كه چون دعوت كنند تو نگويى مست و خواهان منند
دعوت ايشان صفير مرغ دان كه كند صياد در مكمن نهان
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين مىكند اين بانگ و آواز و حنين
مرغ پندارد كه جنس اوست او جمع آيد، بردردشان پوست او
جز مگر مرغى كه حزمش داد حق تا نگردد گيج آن دانه و ملق(چاپلوسي)
65 هست بىحزمى پشيمانى يقين بشنو اين افسانه را در شرح اين
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
موسی و شبان ...
درود بر شما من می خوام از این به بعد شعر های مولانا رو بذارم اینم نمونه اولیش.
البته این کامل نیست اما بعدا کاملش رو هم می ذاریم
موفق باشید.
ديد موسى يك شبانى را به راه / كاو همىگفت اى خدا و اى اله
تو كجايى تا شوم من چاكرت / چارقت دوزم كنم شانه سرت
جامهات شويم شپشهايت كشم / شير پيشت آورم اى محتشم
دستكت بوسم بمالم پايكت / وقت خواب آيد بروبم جايكت
اى فداى تو همه بزهاى من / اى به يادت هيهى و هيهاى من
اين نمط بىهوده مىگفت آن شبان / گفت موسى با كى است اين اى فلان
گفت با آن كس كه ما را آفريد / اين زمين و چرخ از او آمد پديد
گفت موسى هاى خيرهسر شدى / خود مسلمان ناشده كافر شدى
اين چه ژاژست و چه كفر است و فشار / پنبهاى اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد / كفر تو ديباى دين را ژنده كرد
چارق و پا تابه لايق مر تراست / آفتابى را چنينها كى رواست
گر نبندى زين سخن تو حلق را / آتشى آيد بسوزد خلق را
آتشى گر نامده ست اين دود چيست / جان سيه گشته روان مردود چيست
گر همىدانى كه يزدان داور است / ژاژ و گستاخى ترا چون باور است
دوستى بىخرد خود دشمنى است / حق تعالى زين چنين خدمت غنى است
با كه مىگويى تو اين با عم و خال / جسم و حاجت در صفات ذو الجلال
شير او نوشد كه در نشو و نماست / چارق او پوشد كه او محتاج پاست
البته این کامل نیست اما بعدا کاملش رو هم می ذاریم
موفق باشید.
ديد موسى يك شبانى را به راه / كاو همىگفت اى خدا و اى اله
تو كجايى تا شوم من چاكرت / چارقت دوزم كنم شانه سرت
جامهات شويم شپشهايت كشم / شير پيشت آورم اى محتشم
دستكت بوسم بمالم پايكت / وقت خواب آيد بروبم جايكت
اى فداى تو همه بزهاى من / اى به يادت هيهى و هيهاى من
اين نمط بىهوده مىگفت آن شبان / گفت موسى با كى است اين اى فلان
گفت با آن كس كه ما را آفريد / اين زمين و چرخ از او آمد پديد
گفت موسى هاى خيرهسر شدى / خود مسلمان ناشده كافر شدى
اين چه ژاژست و چه كفر است و فشار / پنبهاى اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد / كفر تو ديباى دين را ژنده كرد
چارق و پا تابه لايق مر تراست / آفتابى را چنينها كى رواست
گر نبندى زين سخن تو حلق را / آتشى آيد بسوزد خلق را
آتشى گر نامده ست اين دود چيست / جان سيه گشته روان مردود چيست
گر همىدانى كه يزدان داور است / ژاژ و گستاخى ترا چون باور است
دوستى بىخرد خود دشمنى است / حق تعالى زين چنين خدمت غنى است
با كه مىگويى تو اين با عم و خال / جسم و حاجت در صفات ذو الجلال
شير او نوشد كه در نشو و نماست / چارق او پوشد كه او محتاج پاست

