تبليغاتX
مولانا عارف كبيـــــــــــــــــــــــر
مولانا عارف كبيـــــــــــــــــــــــر
زندگی مولانا
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو ...  
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوسخن رنج مگو جز سخن گنج مگودوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتگفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسممن به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفتقمری جان صفتی در ره دل پیدا شدگفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کردگفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر استگفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شدای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیالگفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگوآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگوسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگودر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگوکه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگوگفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگوگفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگوخیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگوگفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
اى برادر بود اندر ما مضى شهريى با روستايى آشنا ...  
درود بر شما این هم یک شعر از مثنوی معنوی. البته این شعر رو وقتی من به سایت http://shabmasnawi41.persianblog.com/ رفته بودم این شعر زیبا رو دیدم و اون رو رو تایپ کردم . تازه این سایتی که گفتم برای علاقه مندان به جلسات شرح داستان‌های مثنوي معنوي سایت خوبی است.
پاینده باشید.



اى برادر بود اندر ما مضى شهريى با روستايى آشنا

روستايى چون سوى شهر آمدى خرگه اندر كوى آن شهرى زدى‏

دو مه و سه ماه مهمانش بدى بر دكان او و بر خوانش بدى‏

هر حوايج را كه بوديش آن زمان راست كردى مرد شهرى رايگان‏

5 رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو هيچ مى‏نايى سوى ده فرجه جو

اللَّه اللَّه جمله فرزندان بيار كاين زمان گلشن است و نوبهار

يا به تابستان بيا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من كمر

خيل و فرزندان و قومت را بيار در ده ما باش سه ماه و چهار

كه بهاران خطه‏ى ده خوش بود كشت زار و لاله‏ى دل كش بود

10 وعده دادى شهرى او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال‏

او به هر سالى همى‏گفتى كه كى عزم خواهى كرد كامد ماه دى‏

او بهانه ساختى كامسالمان از فلان خطه بيامد ميهمان‏

سال ديگر گر توانم وارهيد از مهمات آن طرف خواهم دويد

گفت هستند آن عيالم منتظر بهر فرزندان تو اى اهل بر

15 باز هر سالى چو لكلك آمدى تا مقيم قبهء شهرى شدى‏

خواجه هر سالى ز زر و مال خويش خرج او كردى گشادى بال خويش‏

آخرين كرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان‏

از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفريبى مرا

گفت خواجه جسم و جانم وصل‌جوست ليك هر تحويل اندر حكم هوست‏

20 آدمى چون كشتى است و بادبان تا كى آرد باد را آن بادران‏

باز سوگندان بدادش كاى كريم گير فرزندان بيا بنگر نعيم‏

دست او بگرفت سه كرت به عهد كالله الله زو بيا بنماى جهد

بعد ده سال و به هر سالى چنين لابه‏ها و وعده‏هاى شكرين‏

كودكان خواجه گفتند اى پدر ماه و ابر و سايه هم دارد سفر

25 حقها بر وى تو ثابت كرده‏اى رنجها در كار او بس برده‏اى‏

او همى‏خواهد كه بعضى حق آن واگزارد چون شوى تو ميهمان‏

بس وصيت كرد ما را او نهان كه كشيدش سوى ده لابه‏كنان‏

گفت حق است اين ولى اى سيبويه اتق من شر من أحسنت اليه‏

دوستى تخم دم آخر بود ترسم از وحشت كه آن فاسد شود

30 صحبتى باشد چو شمشير قطوع همچو دى در بوستان و در زروع‏

صحبتى باشد چو فصل نو بهار زو عمارتها و دخل بى‏شمار

حزم آن باشد كه ظن بد برى تا گريزى و شوى از بد برى‏

روى صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامى است كم ران اوستاخ‏(گستاخ، بي پروا)

آن بز كوهى دود كه دام كو چون بتازد دامش افتد در گلو

35 آن كه مى‏گفتى كه كو اينك ببين دشت مى‏ديدى نمى‏ديدى كمين‏

بى‏كمين و دام و صياد اى عيار دنبه كى باشد ميان كشت‏زار

آن كه گستاخ آمدند اندر زمين استخوان و كله‏هاشان را ببين‏

چون به گورستان روى اى مرتضى استخوانشان را بپرس از ما مضى‏

تا به ظاهر بينى آن مستان كور چون فرو رفتند در چاه غرور

40 چشم اگر دارى تو كورانه ميا ور ندارى چشم دست آور عصا

آن عصاى حزم و استدلال را چون ندارى ديد مى‏كن پيشوا

ور عصاى حزم و استدلال نيست بى‏عصا كش بر سر هر ره مه‏ايست‏

گام ز آن سان نه كه نابينا نهد تا كه پا از چاه و از سگ وارهد

لرزلرزان و به ترس و احتياط مى‏نهد پا تا نيفتد در خباط (مهلکه

45 اى زدودى جسته در نارى شده لقمه جسته لقمه‏ى مارى شده



....



هر طرف غولى همى‏خواند ترا كاى برادر راه خواهى هين بيا

رهنمايم همرهت باشم رفيق من قلاووزم در اين راه دقيق‏

نى قلاووز است و نى ره داند او يوسفا كم رو سوى آن گرگ خو

حزم اين باشد كه نفريبد ترا چرب و نوش و دامهاى اين سرا

50 كه نه چربش دارد و نى نوش او سحر خواند مى‏دمد در گوش او

كه بيا مهمان ما اى روشنى خانه آن تست و تو آن منى‏

حزم آن باشد كه گويى تخمه‏ام (بسيار خورده ام) يا سقيمم(بيمار) خستهء اين دخمه‏ام‏

يا سرم درد است درد سر ببر يا مرا خوانده ست آن خالو پسر

ز انكه يك نوشت دهد با نيشها كه بكارد در تو نوشش ريشها

55 زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهيا او گوشت در شستت دهد

گر دهد، خود كى دهد آن پر حيل جوز پوسيده ست گفتار دغل‏

ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را يك نشمرد

يار تو خورجين تست و كيسه‏ات گر تو رامينى مجو جز ويسه‏ات‏

ويسه و معشوق تو هم ذات توست وين برونيها همه آفات تو

60 حزم آن باشد كه چون دعوت كنند تو نگويى مست و خواهان منند

دعوت ايشان صفير مرغ دان كه كند صياد در مكمن نهان‏

مرغ مرده پيش بنهاده كه اين مى‏كند اين بانگ و آواز و حنين‏

مرغ پندارد كه جنس اوست او جمع آيد، بردردشان پوست او

جز مگر مرغى كه حزمش داد حق تا نگردد گيج آن دانه و ملق(چاپلوسي)

65 هست بى‏حزمى پشيمانى يقين بشنو اين افسانه را در شرح اين‏‏



یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
موسی و شبان ...  
درود بر شما من می خوام از این به بعد شعر های مولانا رو بذارم اینم نمونه اولیش.
البته این کامل نیست اما بعدا کاملش رو هم می ذاریم
موفق باشید.


ديد موسى يك شبانى را به راه / كاو همى‏گفت اى خدا و اى اله‏
تو كجايى تا شوم من چاكرت / چارقت دوزم كنم شانه سرت‏
جامه‏ات شويم شپشهايت كشم / شير پيشت آورم اى محتشم‏
دستكت بوسم بمالم پايكت / وقت خواب آيد بروبم جايكت‏
اى فداى تو همه بزهاى من / اى به يادت هيهى و هيهاى من‏
اين نمط بى‏هوده مى‏گفت آن شبان / گفت موسى با كى است اين اى فلان‏
گفت با آن كس كه ما را آفريد / اين زمين و چرخ از او آمد پديد
گفت موسى هاى خيره‏سر شدى / خود مسلمان ناشده كافر شدى‏
اين چه ژاژست و چه كفر است و فشار / پنبه‏اى اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد / كفر تو ديباى دين را ژنده كرد
چارق و پا تابه لايق مر تراست / آفتابى را چنينها كى رواست‏
گر نبندى زين سخن تو حلق را / آتشى آيد بسوزد خلق را
آتشى گر نامده ست اين دود چيست / جان سيه گشته روان مردود چيست‏
گر همى‏دانى كه يزدان داور است / ژاژ و گستاخى ترا چون باور است‏
دوستى بى‏خرد خود دشمنى است / حق تعالى زين چنين خدمت غنى است‏
با كه مى‏گويى تو اين با عم و خال / جسم و حاجت در صفات ذو الجلال‏
شير او نوشد كه در نشو و نماست / چارق او پوشد كه او محتاج پاست‏