|
2۶ ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست مولانا میدانست که دلدار آغوش گشاده و چشم به راه ایستاده است تا و را دربر گیرد. پس میباید شادمانه از چنین شبی یاد کرد. آنچه مسلم است، این است که پس از دیدار و بعد از چند روز خلوت و گفتگو بین این دو بزرگ، مولانای مدرس، مولانای فقیه، مولانای معلم و مولانای مفتی، در کوچه و بازار، در کوی و برزن و مدرسه، همین که آهنگ موزونی به گوشش میرسید، به یکباره منقلب میشد، پای بر زمین میکوفت، «هی» میگفت و به رقص و چرخ میپرداخت. ماجرای چرخ مولانا در بازار زرگران، با صدای موزون چکش طلاکوبان را همه شنیدهایم و خواندهایم. همچنین، ماجرای چرخ زدنش به آهنگ «دل کو، دل کوی» جوانکی که پوست آهو میفروخت. مولانا بیاختیار شروع کرد به چرخ زدن و این غزل سرودن: دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل! کس نمیداند «شمس تبریزی» به این فقیه بزرگ چه گفت که او را چنین دگرگون ساخت؟ آنچه که مسلم است، موطن اصلی سماع، ایران است. من وارد این بحث نمیشوم که مولانا ایرانی بود یا نه. به هر حال مولانا در بلخ به دنیا آمد. که الان در افغانستان است. در قونیه زندگی کرد در آنجا آرمید، که الان در ترکیه است. اما چقدر سعادتمندیم، چقدر خوشبختیم ما ایرانیها که مولانا تمام آثارش را به زبان ما سرود و به زبان ما نوشت. در آذرماه 1355 که برای اولین بار در مراسم سماع حضور یافتم، سماع کنندگان با همان لباسها و با همان آداب قرون گذشته، سماع میکردند و هنوز، تعدادی از آنها فارسی میدانستند. مثنوی میخواندند و با اشعار شورانگیز و عشقآمیز دیوان کبیر چرخ میزدند. اما امروز، حتی یک نفر، تکرار میکنم، حتی یک نفر از سماع کنندگان، فارسی نمیداند! بعد از مولانا معمولاً فرزندان و نوادگان ذکور او به عنوان پیر طریقت انتخاب شده و میشوند که آنها را «چلبی» مینامند، چلپی به ترکی قدیم یعنی «آقا» همچنان که در ایران هم، به روحانیان و بزرگان و اقطاب و مشایخ میگویند «آقا» یا «حضرت آقا» یا «سرکار آقا».
افسوس که نسل بیست و دوم مولانا و احتمالاً نسلهای بعدی او، دیگر فارسی نمیدانند و اشعار و آثار فارسی مولانا را نمیتوانند بخوانند و اصولاً در سراسر ترکیه، امروز تعداد افراد فارسیدان که بتوانند مثنوی و دیوان کبیر و سایر آثار مولانا را به زبان فارسی بخوانند و فهم کنند از چندین ده نفر تجاوز نمیکند. زیرا در سال 1305 که به دستور آتاتورک و با تصویب مجلس کبیر ترکیه، الفبای لاتین جایگزین الفبا و حروف عربی شد، رابطه ملت ترک با تمام کتابها و نوشتههای گذشته که با حروف عربی نوشته شده بود، خواه به زبان ترکی، یا عربی، یا فارسی، بکلی قطع شد. و اما درباره «سماع» که موضوع اصلی سخنرانی من است ترجیح میدهم مفهوم و معنای «سماع» را از زبان خود مولانا بشنوید که میگوید: سماع چیست؟ ز پنهانیان به دل پیغام حلاوتی عجبی در بدن پدید آید و در غزلی دیگر گوید که: ”آه که این پنجره، هست حجابی عظیم و باز در غزلی دیگر از دیوان کبیر می گوید: سماع از بهر جان بیقرار است مشین اینجا، تو با اندیشه خویش مگو باشد که او ما را نخواهد که پروانه نیاندیشد ز آتش شمس تبریزی هم، که مولانا را به چرخ و سماع واداشت، در تعریف سماع میگوید: آداب سماع چنین بوده که کف دست راست را بسوی آسمان بالا برده و کف دست چپ را رو به جانب زمین پایین میآوردند و در این حال به چرخ زدن میپرداختند. بالا بردن و پایین آوردن دستها را که دست افشانی میگفتند،شیخ سعدی شیرازی بصورت زیر تعبیر و تفسیر کرده است: ندانی که شوریده حالان مست گشاید دری بر دل از واردات حلالش بود رقص بر یاد دوست چرخزدن، نمود و نمادی است از گردش و چرخش میلیاردها کهکشان که در هر یک از آنها میلیاردها ستاره در گردش و چرخش هستند. غلغلهای میشنوم، روز و شب از قبه دل گفت مرا چرخ فلک، عاجزم از گردش تو بدون شک تمام غزلهای آهنگین و شورانگیز مولانا در دیوان کبیر یا دیوان شمس تبریزی، در حال سماع و وجد سروده شده است، از جمله غزل زیر که امکان ندارد به جز در حال بیخودی و مستی عرفانی سروده شده باشد: چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت گاه در صومعه با اهل عبادت همدم من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است تن به تن، ذره به ذره همه انوار منند * اين متن بخشی از مقاله «مولانا و سماع» است که توسط دکتر ابوالقاسم تفضّلی در «همایش آموزههای مولانا برای انسان معاصر» ارائه شده است. متن کامل مقاله را از اینجا دریافت کنید. |
فیهِ مافیهِ (که همچنین مقالات مولانا نیز نامیده شده) کتابی است به نثر فارسی اثر مولانا جلالالدین بلخی (۶۰۴ - ۶۷۲ ق.) و موضوع آن نقد و تفسیر عرفان است و شامل یادداشتهایی است که در طول سی سال از سخنان مولانا در مجالس فراهم آمده است. در این کتاب اشاراتی دیده میشود که نشان دهنده حضور شمس تبریزی در آن مجالس است. سه اثر منثور مولوی فیه مافیه، مکتوبات و مجالس هستند. اما از میان این سه اثر منثور، تنها اثری که به قلم خود مولاناست، مکتوبات است. فیه مافیه و مجالس گفتهها و آموزههایی است که مولانا بیان میکرده و پیروان آن را مینوشتند.
کتاب فیه مافیه را پرفسور آنهماری شیمل به آلمانی ترجمه کرد و در سال ۱۹۸۸ میلادی به چاپ رساند.
ردههای صفحه: مقالات بدون منبع | ادبیات | ادبیات فارسی | آثار ادبی فارسی | مولوی
![]()
حال به بررسی ترجمه رباعیاتی که در کتاب « نقش خیال دوست » آمده است، می پردازیم . بورگل مبناى ترجمه خود از رباعیات مولانا را بر پایه سه اصل قرار داده است: نخست اینکه کوشیده است تا حتىالمقدور به محتواى متن اصلى نزدیک شود و به آن وفادار بماند و پیش از هر چیز از دست بردن به صور خیال و تصرف در زبان تصاویر شاعر خوددارى کند. افزون بر این سعى کرده است که ساختار صورى رباعیات را عیناً باز پس دهد و وزن و ترتیب قوافى را مراعات کند. و سرانجام آنکه در ترجمه خود، شیوه شاعرى و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را به کار گرفته و از این رو ترجمه او از رباعیات مولانا چنان به گوش مىآید که گویى به زبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم ، داورى درباره اینکه او تا چه حد در انجام این کار موفق بوده را به عهده خوانندگان گذارده است و براى یارى رساندن به آنان و نیز فهم بهتر رباعیات، ترجمه تحتاللفظى هر رباعى را نیز در زیر ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراین مىبینیم که مترجم کوشیده است تا ترجمهاى همسنگ با آنچه گوته «نوع سوم» و کاملترین نوع ترجمه مىنامد، به دست دهد. همین جا بیفزایم که با تمام تلاش و کوشش هاى صادقانه و استادانه بورگل، گیرایى ترجمههاى او و روح دمیده در آنها در مقام قیاس با ترجمههاى منظومى که از فریدریش روکرت شاعر و مترجم شهیر آلمانى و « پدر شرقشناسى آلمان » بجا مانده است، از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نیست. البته این انتظار و توقع را نیز نباید داشت که ترجمه رباعیات مولانا بتواند جذبه عرفانى و کشش روحانى نهفته در متن اصلى را به خواننده منتقل کند. از این رو خود مترجم نیز به این امر اشاره دارد و آرزومند است که خوانندگان آلمانى زبان علاقهمند، با مطالعه ترجمه گزیده رباعیات مولانا به شوق و ذوق آیند و چنان برانگیخته شوند که زبان فارسى را فراگیرند و زمانى خود قادر باشند غزلیات و رباعیات مولانا و دیگر شاعران پارسى زبان را بخوانند!
مترجم مدخلى بر کتاب نگاشته است که در آن ضمن شرح کوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشناییش با شمس تبریز، آثار او را برشمرده و توضیح کوتاهى نیز درباره وزن و قافیه رباعى داده است. بورگل رباعیات کتاب را به سه دسته تقسیم کرده است:
1- دوستى و عشق ، که شامل 49 رباعى است و مترجم در انتخاب وترتیب آنها کوشیده است تا داستان عشق عرفانى مولانا به شمس را در این رباعیات بازتاب دهد؛ از اولین نگاه و نخستین دیدار و رحمت وصال و برکت همنشینى تا درد جدایى و از دست رفتن معشوق و سرانجام غلبه بر هجران دوست و امیدوارى دوباره . دو رباعى از این بخش را، همراه با ترجمه ی آلمانی آنها، هم به صورت منظوم و هم ترجمه ی تحتاللفظى، در اینجا می خوانیم:
من ذره و خورشید لقایى تو مرا
بیمار غمم عین دوایى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مىپرم
من کاه شدم چو کهربایى تو مرا
آن کس که به روى خوب، او رشک پریست
آمد سحرى و بر دل من نگریست
او گریه و من گریه، که تا آمد صبح
پرسید کز این هر دو عجب، عاشق کیست؟
2- زیستن و آموختن: در برگیرنده رباعیاتى است پیرامون شیوه زیستن و حکمت حیات و نیز قطعاتی غزل مانند و سخته، اما اغلب اشعار این بخش را رباعیاتى با مضامین عرفانى تشکیل مىدهد که با تصورات مولانا از «انسان کامل» پایان مىگیرد. به یک نمونه از این رباعیات اشاره می شود :
رندى دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام، نه دنیا و نه دین
نى حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
3- شعر و موسیقى: در این بخش مترجم رباعیاتى را برگزیده است که مضامینِ شعر و موسیقى را در بردارد. مضامینى که مولاى روم به آنها دلبستگى خاص دارد و در سرودههاى او – به ویژه در غزلیات دیوان شمس - به تکرار از آنها سخن به میان آورده است.
عبدالرحمن جامى در نفحات الانس حکایت کوتاهى را نقل مىکند که نشاندهنده علاقه مولانا به موسیقى است:
« روزى مىفرمود که: آواز رباب، سریر باب بهشت است که ما مىشنویم.» منکرى گفت: «ما نیز همان آواز مىشنویم. چون است که چنان گرم نمىشویم که مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «کَلاّ و حاشا! آنچه ما مىشنویم آواز باز شدن آن در است. و آنچه وى مىشنود آواز فراز شدن.»در رباعیات این بخش بدون استثنا از اسامى یک یا چند ساز بادى و زهى و ضربهاى استفاده شده است. این هم دو رباعى از این بخش :
از عشق تو گشتم ارغنون عالم
وز زخمه تو فاش شده احوالم
ماننده چنگ شد همه اشکالم
هر پرده که مىزنى مرا مىنالم
حاجت نبود مستى ما را به شراب
یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بىساقى و بىشاهد و بىمطرب و نى
شوریده و مستیم چه مستان خراب
مترجم توضیحات سودمندى نیز به آخر کتاب افزوده است که در درک بهتر رباعیات، به ویژه در شناخت پارهاى از اصطلاحات و استعارات و تمثیلات مورد استفاده مولانا، به یارى خواننده آلمانى زبان مىآید. ناگفته نگذاریم که به هنگام مطالعه و بررسى کتاب به نکتهاى برخوردیم که اندکى مارا به شگفتی واداشت: مترجم در بخش منابع کتاب، متذکر شده که رباعیات را از نسخهاى برگزیده است که روانشاد استاد بدیع الزمان فروزانفر در 10 جزو (9 جلد) بین سالهاى 1336 تا 1346 خورشیدى به چاپ رساند. در این نسخه، فروزانفر 1983 رباعى را براساس شش نسخه خطى تصحیح کرده و به ثبت رسانده است و به سبب اعتبار علمى مصحح، اغلب در کارهاى پژوهشى و دانشگاهى برحسب معمول از این نسخه استفاده مىشود. لذا بدیهى مىنمود که بورگل نیز در ترجمه رباعیات مولانا این نسخه معتبر را اساس کار خود قرار داده باشد. اما وقتى ترجمه آلمانى رباعیات را با متن اصلى آنها مقابله مىکردم، برخى را اصلاً در نسخه فروزانفر نیافتم و تازه آنها نیز که در این نسخه یافت مىشوند، با تفاوتهاى اساسى به آلمانى ترجمه شدهاند. براى مثال در نسخه فروزانفر در رباعى 82 «مى» ثبت شده ولى در ترجمه آلمانى « نى» آمده است. و باز در همین رباعى « چون مستان» به « چه مستان» تبدیل شده است. در جاى دیگر « بىقرار» به « پرشرار»، « اى زهره غیبى» به « اى زهره عیش »، « بگریست » به « نگریست » و « بىروى تو» به « بیرون تو» ترجمه شده است. لاجرم جستجوى من براى یافتن متن اصلى رباعیات مورد استفاده بورگل بىنتیجه ماند تا اینکه روزى به طور اتفاق به نسخه چاپى نسبتاً جدید کلیات شمس تبریزى برخوردم که انتشارات امیرکبیردریک جلد و براى استفاده عموم منتشر کرده و تاکنون به کراّت تجدید چاپ شده است و من چاپ دهم (فروردین 1363) آن را در میان کتابهاى دوستى مشاهده کردم و با کمال تعجب دیدم که تمامى 100 رباعى را بورگل عیناً از این چاپ جدید که با نسخه فروزانفر تفاوت بسیار دارد و تعداد رباعیاتش نیز بیشتر است، انتخاب کرده و ترجمه آلمانى آنها نیز واژه به واژه مطابق مفاد آن است. از این رو مطمئنم که مأخذ وى در ترجمه رباعیات مولانا فقط این چاپ یک جلدى مىتوانسته بوده باشد. حال چرا بورگل از چاپ 9 جلدى کلیات شمس به عنوان مأخذ ترجمهاش نام برده، پرسشى است که من براى آن پاسخى نیافتم!البته این نخستین بار نیست که رباعیات مولانا به زبان آلمانى ترجمه و منتشر مىشود. دو ترجمه دیگر نیز از رباعیات مولانا صورت گرفته که یکى پیشتر و دیگرى بعد از ترجمه بورگل به چاپ رسیده است. اولى ترجمه 99 رباعى است از بانو گیزلا ونت که چند سال پیش از این در آمستردام هلند منتشر شد و دیگرى کتابى است شامل ترجمه 100 رباعى که البته به سبک شعر نو ترجمه شده و پیداست که مترجم به عمد در پى وزن و قافیه نرفته و بیشتر کوشیده است تا درونمایه رباعیات را به خواننده آلمانى زبان منتقل کند. مترجم این کتاب زندهیاد سیروس آتاباى، شاعر آلمانى زبانِ ایرانى است که بیشتر عمر خود را در آلمان سپرى کرد و ده ها ترجمه و سروده به زبان آلمانى از او بجا مانده است و به قول ابراهیم گلستان « برخلاف خویشاوندان نزدیکش انسانى ملایم و آرام و با فرهنگ بود ». او قطعاتى از غزلیات و سخنان مولانا را نیز به آلمانى ترجمه کرد و در سال 1988 در دفترى با عنوان شمس تبریز به چاپ رساند. چند سال پیش از این هم مجموعه ترجمه های آتابای ازشعرهای حافظ و مولانا و خیام ، دریک مجلد نفیس در آلمان منتشرشد.در پایان به ترجمه چند اثر دیگر از مولانا و نیز دو سه کتاب که درباره او و آثارش در سال های اخیر به زبان آلمانى نوشته شده است اشاره مىکنیم: کتاب فیه مافیه را شادروان پرفسور آنه مارى شیمل به آلمانى ترجمه کرد و به صورتى نفیس و با سر فصل هایى آراسته به خط خوش فارسى در سال 1988 میلادى به چاپ رساند. دفتر اول مثنوى معنوى نیز براى نخستین بار به طور کامل در سال 1997 به زبان آلمانى ترجمه و منتشر شد. این ترجمه مستقیماً از متن فارسى مثنوى انجام نگرفته، بلکه اساس کار مترجمان، متن ترجمه انگلیسى آن بوده است که زنده یاد عبدالباقى گولپینارلى، محقق و مترجم سرشناس ترک، با همکارى نورى ارگنکون به پایان رسانده بود. البته چند بار گزیده هایی از روى متن اصلى متنوی به آلمانى ترجمه شده است که یکی از آن ها، گزیدهاى از قصههاى مثنوى است که خانم شیمل انجام داده و با مصورسازى اینگرید شار در سال 1994 میلادى به چاپ رسید. دیگری گزیده ای است قدیمی که گئورگ روزن از متن فارسی کتاب به آلمانی ترجمه و در سال 1849 میلادی منتشر کرد. «والتر فون دِر پورتِن» هم براساس نسخه ی فارسی چاپ نیکلسن، بیت های 1923 تا 2933 را به آلمانی ترجمه کرد که در 1930 میلادی منتشر شد.(1)
« من چو بادم و تو چو آتش » عنوان کتاب دیگرى است که پُرفسور شیمل درآن به بررسى و تحلیل زندگى و آثار وافکار مولانا پرداخته است. شیمل این کتاب را با همین عنوان به دو زبان آلمانی و انگلیسی منتشر کرد که البته متن آلمانی و انگلیسی کتاب با هم تفاوت اساسی دارند. این کتاب تاکنون 7 بار در آلمان تجدید چاپ شده است. متن انگلیسی این اثر، اساس ترجمه کتابی قرار داشته که فریدون بدره ای آن را با عنوان " من بادم و تو آتش "، به فارسی ترجمه کرده و در ایران منتشر شده است. بانو شیمل از شیفتگان مولاى روم و یکى از نخستین پژوهشگران آلمانى بود که به تحقیق در آثار و افکار مولانا پرداخت و در شناختن و شناساندن این عارف و عالم بزرگ ایرانى به جهانیان سهم بسزایى داشت. در میان آثار وى کتابى نیز یافت مىشود با عنوان « صور خیال در شعر جلالالدین رومى » که نزدیک به 60 سال پیش از این انتشار یافت و در زمره اولین کارهاى تحقیقى در این زمینه است. افزون بر اینها گزیده هایى از غزلیات مولانا را مترجمان بسیارى به زبان آلمانى ترجمه و منتشر کرده اند که هنوز زیباترین و جذابترین آنها ترجمهى فریدریش روکرت است که نزدیک به 180 سال پیش انجام شد و نخستین باردر سال 1819 میلادى منتشر و تاکنون بارها تجدید چاپ شده است
شعراي نامدار و پر آوازه ايران با سبکهاي خاص ، الفاظ و معاني شيرين و اشعار بديع خويش که از مبدأ فيض الهي ، قرآن مجيد، احاديث نبوي و ... نشأت گرفته ؛ ايراني ساختند سرشار از ادب ، عرفان و هنر.اينان به گلزار ادبيات ايران و حتي جهان، صفا و طراوت ويژه اي بخشيده اند و تشنگان وادي معرفت را سيراب نموده اند.از ميان آن همه بزرگان ادب ، سرايندگان نظم و نويسندگان نثر، مي توان مولانا جلال الدين محمد بلخي( مولوي)، مشهور به ملاي رومي را نام برد. وي در عرصه دين، عرفان، فلسفه، منطق، تفسير قرآن کريم، قصص قرآن، روايات پيامبر اکرم و ائمه هدي عليهم السلام، علم رجال و علم تاريخ تبحري کم نظير داشت. (1)
زندگی نامه
جلال الدين محمد بلخي مشهور به مولوي (مولانا، مولاناي روم) و ملقب به خداوندگار از بزرگترين عرفاي متفكر و شعراي متصوف ايران است كه آسمان ادب فارسي و انديشه ايراني را با مجموعه آثار گرانبهاي خويش به اوج روشنايي و اعتلا رسانيده است. جلالالدين در سال 604 ه.ق در بلخ مركز بزرگ فرهنگ و ادبيات آن روزگار ايران ودر خانوادهاي از بزرگان اين شهر به دنيا آمد. پدر وي سلطان العلماء بهاء الدين محمد بن حسين الخطيبي ملقب به بهاء الدين ولد از فضلا و عرفاي بزرگ شهر بلخ بود كه در نزد سلطان محمد خوارزمشاه از احترام و تقرب خاصي برخوردار بود و در شهر بلخ صاحب مسندتدريسوفتوي بود. جلال الدين هنوز كودكي بيش نبود كه در نتيجه اختلافي كه بين پدرش و سلطان محمد پديد آمد از ديار خود رانده شد; بهاء الدين كه از سوي سلطان و مردم بلخ ومخالفان تصوف مورد آزار قرار گرفته بود همزمان با حمله مغول به همراه خانوادهاش از راه خراسان رهسپار بغداد گشت. گويند در نيشابور بهاء الدين ولد به حضور شيخ فريد الدين عطار نيشابوري شتافت و عطار جلال الدين را در آغوش كشيد و از آينده بزرگ و درخشان او خبر داد: (اين فرزند را گرامي دار، زود باشد كه از نفس گرم آتش در سوختگان عالم زند) عارف بزرگ نيشابور همچنين نسخهاي از مثنوي اسرار نامه خود را به جلال الدين هديه كرد.بهاء الدين ولد پس از عبور از بغداد به مكه رفت و پس از زيارت،
آسياي صغير رفت. حكيم بهاء الدين پس از هفت سال اقامت در لارنده مورد توجه سلطان علاء الدين كيقباد از شاهان دانشپرور اين سلسله محلي قرار گرفت و سرانجام در قونيه سكني گزيد و به تدريس وارشاد و هدايت امور ديني مردم پرداخت و به جايگاهي والا در بين مردم و سلطان دست يافت. جلال الدين در طول اين سالها در محضر پدر به تحصيل علم و دانش پرداخت و پس از فوت پدر فرزانهاش (628 ه.ق) به محضر سيد برهان الدين محقق ترمذي از شاگردان سابق بهاء الدين ولد كه از خواص و اولياء طريقت و عارفان بزرگ زمان خويش بود شتافت و چند سال را در خدمت آن عارف بزرگ سپري نمود.
محقق ترمذي پس از چندي شاگرد والامقام خود را به مسافرت به سوي سرزمين شام
ترغيب نمود و اين سفر را از جهت كامل گشتن علوم ادبي و شرعي جلال الدين با اهميت شمرد. سفر مولانا به حلب و دمشق كه هم به عزم سياحت بود و هم به طلب كسب معرفت و درك مجلس اصحاب طريقت چند سال به درازا كشيد و وي در آن ديار از محضر بزرگاني همچون محيالدين ابن عربي بهرهها برد و با كولهباري سنگين از تجارب معنوي و مكتسبات علمي به قونيه بازگشت. مولانا پس از بازگشت استاد ارجمند خود محقق ترمذي را خفته در خاك ديد و با دلي پر درد تعليم و تدريس علوم شرعي را آغاز كرد. مكتب مولانا در اين سالها(642 ه.ق) رونق فراواني داشت و به قولي عدد مريدانش از ده هزار نفر فزوني يافته بود. جلال الدين در اين ايام به جلال و جبروتي عظيم دست يافته بود و گروهي از مريدانش همواره در خدمت او بودند.
در اين اوضاع و احوال عارفي بيقرار و شوريده حاال به نام شمس تبريزي به ملاقات مولانا شنافت و در ديداري شورانگيز تأثيري شگرف برعارف قونيه نهاد. جلال الدين پس از ملاقات و گفتگو با اين پير
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
1-بزرگداشت مولانا-سايت تبيان
وارسته شيفته نفس گرم، بيان مؤثر، جاذبه بزرگ و انديشه جوشان وي گشت و بارقه عشق و محبت شمس تبريزي و ظاهر ساده و بيپيرايه او، ژوليده موي با جامههايي خشن و پر وصله كه پس از شصت سال پرواز از خود ملول شده بود، مولانا را بياختيار به سوي او جذب كرد مولوي درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و دل در گرو عارفي نهاد كه سخنهاي بيپروا ميگفت و صاحبان تزويرو ريا را به باد سخره ميگرفت و در جستجوي راهنماياني بود كه انگشت بر رگ ايشان نهد.
مولانا سه سال پيوسته در خدمت شمس بود و در اين دوران به كلي از اقامه نماز و مجلس وعظ و تدريس دست شست وبه سماع و رقص و وجد و حال روي آورد و از هيئت صاحب منبر پيشين به رندي لاابالي و مستي پيمانه به دست بدل گشت. انقلاب روحي مولوي و رها نمودن مسند تدريس و فتوي خشم شاگردان و مريدان او را فراهم آورد و آنان كه از رويه مولانا ودل بستن او به خلوت وفيض صحبت شمس غضبناك شده بودند به آزار اين عارف بزرگ پرداختند و او را به ترك قونيه و رها كردن مولوي وادار ساختند.
مهاجرت شمس تبريزي از قونيه شيدايي وآشفتگي حال جلالالدين را افزون ساخت و وي كه چندي بود شعر و شاعري را آغاز كرده بود به خروش آمد و در فراق مراد خود به گريه و زاري و عزاداري پرداخت و نواهاي شورانگيز دل شوريده خود را با رقص و سماع و رباب متجلي ساخت. بيقراري او موجب شد كه شمس پس از يك سال و نيم در سال 644 ه. ق از دمشق به قونيه باز گردد و مولانا پس از ديدار يار خود آرام گرفت و سر به دامان پرمهر او نهاد. اقامت مجدد شمس تبريزي در قونيه چندان به درازا نكشيد; وي در اين مدت بساط سماع و طرب عارفانه را بيباكانه گسترد و در مقابل متعصبان قشري عوام، اسرار دل خود را كه به ظاهر بوي كفر و الحادمي داد بيان نمود و بزرگاني را كه براي كسب شهرت به ديدن مولانا ميآمدند به مسخره ميگرفت.اينگونه اعمال كه از وجد و شوق اين عارف روشن ضمير ناشي ميگشت بار ديگر خشم ظاهربينان و كوته نظران را برانگيخت بويژه آنكه مولانا نيز كماكان دست ارادت بردامان ارشاد شيخ داشت و همواره در ملازمت و صحبت او بود. سرانجام در سال 645 ه.ق در توطئهاي كه توسط دشمنان بدانديش شمس فراهم آمده بود گروهي از شاگردانمتعصب مولانا بر او شوريده و شمس تبريزي را به قتل رساندند.
قتل شمس تبريزي از مولوي پنهان نگاه داشته شد و او كه از غيبت استاد خويش مضطرب گشته بود چندي در انتظار مراد خود به سر برد و حتي در طلب يافتن او چند بار به دمشق سفر كرد و پس از نااميدي از ديدار شيخ خود كه دو سال بطول انجاميد پريشان و آشفته حال به قونيه بازگشت. مولانا در اين زمان يكسره از زندگاني علمي گذشته خود دست شست و تا پايان عمر، زندگاني خود را وقف تربيت و ارشاد سالكان و هدايت زائران نمود. وي پس از مدتي كه غم فراق ابدي كعبه مقصود خود را تا حدودي به فراموشي سپرده بود طريقه مولويه را در تصوف بوجود آورد و در حالي كه خود در عالم عرفان به مقام والايي دست يافته و قطب سالكان گشته بود دل در گرو مهر صلاح الدين فريدون زركوب نهاد و او را به خليفگي خويش برگزيد.
زركوب ده سال در خدمت استادش بود و توجه و علاقه و اعتقاد وافر مولوي به زركوب بار ديگر حسادت مريدانش را برانگيخت. پس از مرگ زركوب (657 ه.ق) مولانا بنا به وصيت او دست افشان و پاي كوبان جنازه شاگرد محبوبش را به خاك سپرد و سپس حسامالدين حسن بن محمد بن حسن مشهور به حسام الدين چلبي از جوانمردان و اهل فتوت قونيه را به خليفگي خود برگزيد. حسام الدين چلبي نيز همچون زركوب سخت مورد توجه استاد بود و مولوي ده سال آخر عمر خود را با اين شاگرد فرزانه سپري كرد و به تشويق او به سرايش مثنوي معنوي شاهكار بزرگ خود پرداخت. مرگ مولانا در سال 673 ه.ق در قونيه و بر اثر بيماري تب محرقه اتفاق افتاد و وي در ميان غم و اندوه شديد مردم و عزاداري آنان كه چهل روز به طول انجاميد در شهر قونيه و در مجاورت پدرش به خاك سپرده شد. مولانا جلال الدين را بزرگترين عارف و صوفي ايران پس از اسلام دانستهاند كه علاوه بر ميراثداري حقايق عرفاي مشايخ پيش از خود، مطالب پيچيده و دشوار عرفاني را با آيات واحاديث در آميخته و با زباني ساده پيش روي مردم نهاده است.
وي در كتابهاي بزرگ خود كه هر يك گنجينهاي جاودان از ادب و شعر و عرفان و تصوف و معرفت و كمال و اخلاق به شمار ميروند عميقترين افكار خود را با لطافت معني و باريكي انديشه و صفا و پختگي فكر عرفاني و مقصود رسا در اختيار خوانندگان و سالكان راه خويش گذارده است. مولوي هستي جهان را يكي و آن ذات خدايتعالي دانسته كه جز او نيست و هر چه هست در حقيقت او و عالم همه جلوگاه اوست. حكيم روح انسانها را نيز از اشعه هستي او دانسته كه از مبدأ حق جدا افتادهاند و همواره با حسرت ديدار و شور و عشق دلدار بسرميبرندمولانا راه پي بردن به حقيقت را عشقي سوزان دانسته كه آتش آن تمام هستي ظاهر و غرور جسماني را خاكستر كند. در نظر او كسي عاشق ذات حق و عاشق صادق است كه از بت پرستي و نقش ظاهر بدرآمده و شهوات و اغراض و خود پسندي و غرور و جاه خود را از بين ببرد. مولوي جهان و ملتها و اديان را نماينده خداي واحد ميداند به گونهاي كه جهان مظهر يك حقيقت و جلوهگاه يك مشيت است و اختلاف امم و دشمنيهاي انسانها همه از بيخبري و غرور و ظاهرپرستي و قياسهاي غلط ريشه ميگيرد. عارف بزرگ راه نجات انسانها را كشف حقيقت و گذشتن از ظواهر دانسته است.
به اعتقاد او حقيقت را تنها ميتوان با چشم حقيقت بين ديد و لازمه داشتن چنين چشمي رياضت و تهذيب نفس و كسب فضايل است. مولوي عبادت و درويشي را نه در فقر و نداري بلكه در رهايي از خودپرستي و بينيازي و بياعتنايي در تعلقات دنيوي ميداند. مولانا در غزلهاي شورانگيز خود جوش و خروش عاشقانه خويش را هويدا ساخته و هدف والاي خود را در وصال حق و درك وجود مطلق از طريق دل به تصوير كشيده است; چرا كه دل جايگاه خداست و آنان كه دل ندارند و از صفاي درون محرومند راه نزديك را گم كرده از راه دور ميروند. در ديگر اشعار مولوي رجوع به باطن، اعراض از ظاهر، نشر خلوص و صفا، رد تظاهر و ريا، چشم پوشيدن از تجمل آفاق، ديده دوختن به نور اشراق، نظر به وحدت، دعوت به خوبي، گذشتن از نمايش بيرون، پيوستنبه گشايش درون و... با زيباترين الفاظ و با بهرهگيري از آيات قرآن و روايات بيان شده است. شاهكارهاي بزرگ مولانا عبارت است از مثنوي معنوي در شش دفتر و بيست و شش هزار بيت، مملو از حكايات و تمثيلهاي پندآموز و عبرتانگيز كه شاعر مهمترين مسايل عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح كرده و در مواقع لازم نيز از آيات و احاديث مدد جسته است. در اين منظومه تمامي مباني اساسي تصوف و عرفان از طلب عشق تا مراحل كمال عارف مورد بررسي قرار گرفته است و در اثر تلاش و كوشش وافر مولوي و شاگرد ارجمندش حسامالدين چلبي يكي از نمودارهايانديشه بشري كه در عين حال از دلچسبترين و لطيفترين آنها نيز به شمار ميرود بوجود آمده است كه همواره انيس عارفان و جليس صاحبدلان است. دومين اثر بزرگ مولوي ديوان كبير مشهور به ديوان غزليات شمس تبريز است. اين ديوان در برگيرنده عاليترين حقايق عرفاني و مملو از عواطف و انديشههاي بلند مولاناست كه در همه حال با معشوق خود در راز و نياز است و مظهر آن پير و مرشد بزرگ او شمس تبريزي است. ديگر آثار اين حكيم بزرگ عبارت است از فيه مافيه، رباعيات، مكتوبات و مجالس سبعه. راز جاودانگي نام و ياد حكيم مولانا جلال الدين را در كلام ساده ودور از هرگونه آرايش و پيرايش او، توسل به تمثيلات و قصص و امثال و حكم متداول عصر خويش، وسعت اطلاعات حيرتانگيز در دانشهاي گوناگون اعم ازادبي و عرفاني و شرعي و فرهنگ عمومي اسلامي و آزادگي و آزادمنشي او دانستهاند.(1)
آثار مولانا
آثار باقی مانده از مولانا دو قسمت اند. منثور شامل فیه مافیه، مجالس سبعه، مکاتیب . منظوم شامل غزلیات ، رباعیات مثنوی.
فیه مافیه:مجموعه تحریرات مولاناست. که در مجالس خود بیان می کرده و پسرش یا دیگر مریدان می نوشتند.
مجالس سبعه: از تحریر هفت مجلس مولانا فراهم شده و متن کامل آن یک با در سال 1927 در ترکیه به چاپ رسیده است.
مکاتیب: مجموعه مراسلات او به معاصر است که در تهران نیز به چاپ رسیده است.
غزلیات: به نام دیوان شمس معروف است و 50 هزار بیت دارد. اکثر این غزلیات با شور و بی قراری و عشق و ارادت او نسبت به شمس آمیخته است.
رباعیات: که شامل 1659 رباعی است که قسمتی از آن متعلق به مولانا است و البته قسمتی مشکوک.
مثنوی: این کتاب را به خواهش حسام الدین چلبی نوشته است و دارای شش دفتر است و 26660 بیت.
مثنوی مولانا جلال الدین بلخی بدون مبالغه و بی هیچ شک و تردید جامع ترین اثر منظوم عرفانی و یکی ازبزرگترین شاهکار های ادبی جهان است.
مثنوی نه از نوع شعر های معمولی است بلکه نغمهی الهی و سرود روحانی ای است که بزبان مرد فرشته خو و عاشق بر تربیت انسان ساخته شده و منظور گوینده ی آن نه کسب نام و نان و نه جاه و مقام دنیوی و نه اظهار فضل بوده بلکه سراپای وجودش از عشق به حقیقت و انسانیت مالامال بوده.
مولانا در مثنوی علم و عرفان و عشق هرسه را بهم آمیخته و از آمیزش آنها معجونی خوشگوار ساخته که بمذاق همه کس سازگار است. خود
مولانا بر پشت مثنوي نوشته كه : مثنوي را جهت آن نگفته ام كه حمائل كنند و تكرار كنند بلكه تا زير پا نهند و بالاي آسمان روند كه مثنوي نردبان معراج حقايق است نه آنكه نردبان را بگردن گيري و شهر به شهر گردي ، چه هرگز بر بام مقصود نروي و بمراد دل نرسي كه :
_____________________________
1- سایت شورای گسترش زبان فارسی
نردبان آسمان است اين كلام .. هر كه از اين بر رود آيد ببام
ني ببام چرخ كو اخضر بود .. بل ببام كز فلك برتر بود
بام گردون را از او آيد نوا .. گردشش باشد هميشه زان هوا
در این کتاب مولانا کرکتر های مختلف انسانها را خلق میکند و آنها را به نمایش میگذارد.
حکایت مرد بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
بقالی طوطی قشنگ سبز رنگی داشت که بسیار خوب سخن میگفت و در دکان او سمت نگهبانی داشت و با مشتری های دکان شوخی کرده به آنها متلک وقصه ها میگفت. این طوطی هم کلمات آدمیان را به خوبی تقلید کرده حرف میزد و هم چون بهترین و خوش نواترین طوطیان آواز میخواند.روزی صاحب دکان به خانه رفت و نگهبانی دکان را بعهدهء طوطی گذاشت. از قضا در دکان گربه ای به موشی حمله کرد و طوطی از ترس جان از بالای دکان جستن کرده بطرف دیگر فرار نمود و در ضمن این حرکت شیشه های روغن بادام را که در آن قسمت دکان بود، انداخت و شکست و روغن آنها بر زمین ریخت. پس از اندک زمان صاحب دکان بر گشت و سر جایش نشست. همینکه نشست دید جایش چرب است و چون توجه کرد دید روغن ها همه ریخته و زمین دکان پر از روغن است. صاحب دکان از این اتفاق عصبانی شده با دست به سر طوطی زد و از اثر ضرب دست او موی سر طوطی ریخته سرش کل و بیمو گردید. پس از این واقعه طوطی گویایی خود را از دست داد و بقال که علاقه ای مفرد به سخنان طوطی داشت، پشیمان گردیده ناله و زاری آغاز نمود. او از شدت پشیمانی ریش خود را میکند و میگفت : افسوس که طوطی خوش بیانم لال شده و آفتاب نعمتم زیر مه و ابر پنهان گردیده. ایکاش آنوقت که میخواستم دست به سر این حیوان شیرین زبان بزنم دستم شکسته بود و به امید اینکه طوطی شیرین سخنش گویایی خود را باز یابد به هر فقیر و مستمندی پول میداد و کمک میکرد. خلاصه سه روز و سه شب با نا امیدی در دکان نشست و با هزار رنج و غصه با خود میگفت : خداوندا ! این مرغ کی به سخن خواهد آمد و هر ساعت به طریقی سخنی بمیان می آورد وبه این امید هر لحظه صورت و منظره ایرا در جلو چشم مرغ قرار میداد تا شاید طوطی را وادار به سخن گفتن نماید.
از قضا درویشی از جلو دکان او عبور کرد که سرش کل و بیمو بود. طوطی همینکه درویش را دید، به سخن آمده با لهجهء تاثیر آمیزی گفت : ای درویش برای چه در شمار کل ها آمده ای؟ مگر تو هم از شیشه روغن ریخته ای ؟
مردم از سخن طوطی و از قیاسی که نموده درویش را مثل خود پنداشته بود، به خنده افتادند.
طوطی اندر گفت آمد در زمان ... بانگ بر درویش زد که هی فلان
از چه ای کل با کلان آمیختی ... تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را ... کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر ... گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله آدم زین سبب گمراه شد ... کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند ... اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ... ما و ایشان بستهء خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی ... هست فرقی درمیان بی منتها
هردو گون زنبور خوردند از محل ... لیک شد ز آن نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب ... زین یکی سرگین شد و زآن مشک ناب
هردو نی خوردند از یک آب خور ... این یکی خالی و آن پر از شکر
این خورد گردد پلیدی زو جدا ... آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بخل و حسد ... وآن خورد زاید همه نور احد
باید متوجه بود که کار پاکان و اشخاص بزرگ را با خود قیاس کردن اشتباه است، اگر چه هر دو کار بهم میمانند ولی با هم فرق ها دارند. در نوشتن شیر درنده و شیر گاو و گوسفند بیک شکل هستند اما معنی آنها با هم فرق فاحشی دارند. همهء عالم از این جهت گمراه شده اند که در میان آنها کمتر کسی اشخاص بزرگ و با خدا را میشناسد. در نزد مردمان شقی چون چشم بینا ندارند اشخاص خوب و بد یکسان است. از همین جهت است که با انبیا و اولیای خدا همسری کردند و آنها را مثل خود پنداشتند و تصور کردند و گفتند : ما بشر و ایشان بشر ، ایشان خواب و خوراک دارند و ما هم خواب و خوراک داریم، پس باهم مساوی هستیم.
اما نمیدانند که آنها با مردان خدا فرقهای بسیار و بی پایان دارند. بلی، دو نوع زنبور است هر دو در یک مزرعه از گل یک بوته غذا میخورند ولی یکی عسل میدهد و دیگری زهر. دو نوع آهو هر دو از یک قسم علف میخورند و یک آب می نوشند، ولی این علف و آب در یکی مشک ناب و در دیگری سرگین میگردد.. دو نوع نی هر دو از یک آب سیراب میشوند اما یکی پر از شکر و دیگری خالی است. یکی میخورد و حاصلش پلیدی است و آن یکی میخورد و محصولش انوار خداوندی است. حاصل خوراک یکی بخل و حسد و از دیگری نور احدیت است. مردانی هستند که روی بسوی دوست دارند و مردانی عزیز دیگری هم هستند که روی آنها خود روی دوست است. در نگاه کردن به این دو گروه باید ادب را رعایت نماییم تا شاید از برکت آنان روشناس شده و دوست را بشناسیم.
خَلوت طلبیدن آن ولی طبیب از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک
ولی طبیب با نرمی و ملاطفت مخصوص از بیمار پرسید که تو اهل کدام شهری و راست بگو چون معالجهء اهل هر دیاری طریق مخصوصی دارد. در آن شهر خویشاوندان و نزدیکان تو چه کسانی بودند و با چه اشخاصی قرابت داشتی. در تمام مدت بازجویی انگشت بر نبض بیمار نهاده و یک یک از حال او جویا و از آشنایان او پرسش میکرد.
چون کسی را خار در پایش جهد .. پای خود را بر سر زانو نهد
وز سرِ سوزن همی جوید سَرَش .. ور نیابد میکند با لب تَرَش
خار در پا شد چنین دشوار یاب .. خار در دل چون بُوَد وادِه جواب
خار در دل گر بدیدی هر خسی .. دست کی بودی غمان را بر کسی
کس به زیر ُدمّ خر خاری نهد .. خر نداند دفع آن بر می جهد
بر جهد وآن خار محکمتر زند .. عاقلی باید که خاری بر کند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد .. جفته می انداخت هر جا زخم کرد
آن حکیم خارچین استاد بود .. دست می زد جا به جا می آزمود
زآن کنیزک بر طریق داستان .. باز می پرسید حال دوستان
با حکیم او قصه ها میگفت فاش .. از مقام و خاجگان و شهر تاش
بلی اگر خاری به پای کسی بخلد، پای خود را بر زانو نهاده با سر سوزن سر خار را جستجو میکند و اگر پیدا نکند محل سوزش را با دهان تر نموده به جستجوی خود ادامه میدهد.خار در پا که به این اندازه پیدا کردنش مشکل باشد، خاریکه به دل خلیده باشد چگونه پیدا خواهد شد.البته اگر هر آدم معمولی خار دل را میدید و بیرون میکشید ، دیگر غم و رنج چگونه بر کسی مسلط میشد.
ببینید مثلا کسی زیر دم خر خاری میگذارد ، خر چون طریق رهایی خود را تمیز نمیدهد جست و خیز میکند و برای خلاصی از خلیدن خار و سوزش آن جفته انداخته در نتیجه خار زخمهای دیگر ایجاد کرده بیشتر فرو میرود. خر جست و خیز کرده خار را محکمتر میکند، بنابر این یک نفر عاقل لازم است که خار را بیرون آورد. حکیم خارچین در بیرون آوردن خار دلها استاد بود . جا بجا دست بدل کنیزک نهاده امتحان مینمود و کنیزک را وادار میکرد که شرح زندگانی و نام یک یک آشنایان و دوستانش را حکایت کند.
نبض او بر حال خود بُد بی گزند .. تا بپرسید از سمرقندِ چو قند
نبض جست و روی سرخ و زرد شد .. کز سمرقندیّ ِ زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت .. اصل آن درد و بلا را باز یافت
گفت کوی او کدام است در گذر .. او سَرِ پُل گفت و کوی غاتفر
گفت دانستم که رنجت چیست زود ... در خلاصت سحر ها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ایمن که من .. آن کنم با تو که باران با چمن
من غم تو میخورم تو غم مخور .. بر تو من مشفقترم از صد پدر
هان هان این راز را با کس مگو .. گرچه از تو شه کند بس جستجو
چونکه اسرارت نهان در دل شود .. آن مُرادت زودتر حاصل شود
گفت پیغمبر که هر که سِر نهفت .. زود گردد با مراد خویش جفت
دانه چون اندر زمین پنهان شود .. سّرِ آن سر سبزی ِ بستان شود
وعده ها باشد حقیقی دل پذیر .. وعده ها باشد مجازی تاسه گیر
وعدهء اهل ِ کرم گنج روان .. وعدهء نا اهل شد رنج روان
القصه نبض بحال عادی بود تا وقتیکه حکایت او بشهر سمرقند رسید، همان شهر که یادش برای عاشق هجران کشیده چون قند شیرین بود. بیاد سمرقند عاشق بیچاره آهی کشید و اشک از چشمش بگونه های زردش سرازیر شد. گفت : بازرگان مرا به شهر سمرقند آورد و در آنجا زرگر سروتمندی مرا خرید و پس از آن بدیگری فروخت . این سخن را گفته آتش غم در درونش مشتعل گردید و نبضش بی اندازه سریع شده رنگ رخساره اش به زردی گرایید و معلوم نمود که از تمام شهر سمرقند تنها همان زرگر است که در دل او غوغا بپا کرده. حکیم چون از بیمار خود این راز را کشف کرد، ریشه درد را پیدا نمود. حکیم گفت : در مداوای تو سحر میکنم ، شاد و دلخوش باش که من با تو کاری خواهم کرد که باران بهاری با چمن و گلزار میکند. تو دیگر غم مخور زیرا غمخوار تو منم و برای تو از پدر مهربانتر هستم. بیدار باش که این راز را بکسی نگویی حتی به شاه ولو اینکه از تو بپرسد و جدا جویا شود.اگر راز تو در دل مانده و افشاه نشود، مراد تو زودتر حاصل خواهد شد.حضرت رسول (ص) فرموده که هرکس سِر خود را پنهان کند زودتر بمطلوب خواهد رسید. چنانچه دانه درزمین پنهان میشود ونتیجهء پنهان ماندن به سرسبزی بوستان منتهی میگردد.وعده ها و مهربانیهای حکیم بیمار را از ترس بیرون آورد و خاطرش را آسوده کرد.بلی وعده های حقیقی دلپذیر و اطمینان بخش است همانطور که وعده های مجازی و بی حقیقت اضطراب آور و بیم افزاست. وعدهء اهل کرم گنج و وعدهء نا اهلان رنج و عذاب است.
آشنایی با شمس
احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله ميفرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله ميگفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر ميشد.» سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه ميتوانست عافيت نشين سايهسار غفلت باشد. مولانا، جان فرشتهواري بود كه قفس تن را شكسته ميخواست؛ انگار آدمي از عالمي ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه ميتوانست زنده باشد، بييار و بيياد يار؛ كه تمام زندگياش جلوهاي از او بود. مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونههاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت. زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود. جلالالدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفتهاند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاءولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد. جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار ميرفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود. علم معقول و منقول زمانهاش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار ميرفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگياش همچون ديگران و در سايه ميگذشت. او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار ميداد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقهوار... در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكهاي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش ميآمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك ميجستند. او همه را مينواخت و دلداري ميداد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقهاي در صاعقهاي، بيهيچ سخن. مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند. در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريدهاي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوبارهاي را بازيافته بود: مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويهاش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمي در جان مولانا بود و دلشكسته و پريشان، ديدار او را انتظار ميكشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عدهاي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند. شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغوار به سرزمين بينشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجوها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود... مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس ميگفت: «خوب گويم و خوش گويم. از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود ميجوشيدم و ميپيچيدم و بوي ميگرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون ميرود خوش و تازه و خرم». «اين زخم بود كه از شراب رباني، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفي نه، در عالم گوش نهاده بودم ميشنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايدهاي است كه به تو بازگردد.» شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت. و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سرديها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور ميبيند ميميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بندهاي به يك روز.» باري، چه ميتوانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعاي شاعري ندارد، از شعر گفتن سود و بهرهاي نميجويد؛ شعر مشغله ذهني او به معناي معمول امروزي نيست، شعر نميگويد تا شعري گفته باشد، بيقراري روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهاي پياپياش از سرچشمههاي عالم خيال بيآن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوهاي كه شعرش مينامند، جاري ميشود. او مسيل اين بارشهاي قدسي است. شعر او حاصل كوششهاي طاقتفرساي شخصي در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازي با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبي است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيفترين و سبكترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوي مبدأ متعالي است: سخنم خور فرشتهست، من اگر سخن نگويم ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايي غزليات «شمسي» مولانا به تمامي، حاصل و ثمره چنين فضايي است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعري نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعاري كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسي بيبديل و منحصرند؛ اشعاري كه به درستي و راستي، همراه و همگام با ضرباهنگ دروني سراينده آن شكل گرفتهاند، بيآن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصي مانده باشد. غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوي وار» برخوردارند؛ و درك و درريافت «آن» اين غزليات جز با همراهي و شركت در تجربه دروني شاعر به دست نميآيد. به مدد برخي از اصول زبان شناختي و تشريح بي «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقي آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چيزي ديگر و سرچشمههاي شعرش از عالمي ديگرند. دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقي و قوانيني وجود دارد و استعارههايش از كدام سنخند و هنجارگريزيهايش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نميكند؛ بلكه فقط شناختي سطحي از ظاهر كلام او را براي ما ميسر ميسازد. حال آن كه بزرگواراني همچون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگيهاي ظاهري در زندگي بودهاند: رو به معني كوش اي صورت پرست زان كه معني بر تن صورت پرست بيان اين نكته به معناي عدم آشنايي مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهي ناقلان و آثارش، وي هنگام سرودن اين شعرها از هوشياري و منطق حسابگرانه آدمهاي معمولي و شاعران معمولي به دور بوده است. نه وزن براي شعرش انتخاب ميكرد و نه براي ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعري زمانه خود را به كار ميگرفت. آنچه مسلم است اين كه وي اكثر آثارش را در اوج هيجانات روحي، طوفانهاي دروني، سماعهاي آني، حالها و جذبههاي ناگهاني سروده است؛ يعني لحظاتي كه شاعر از خويش بر مي شده است؛ لحظاتي كه سينهاش گشادهتر و گرههاي زميني از زبانش بازتر ميشده است؛ براي بيان دردهاي بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايي ميدهد، روشنايي ميبيند كه از دهانم فرو ميافتد، نور برون ميرود از گفتارم، در زير حرف سياه ميتابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست؛ زيرا روي مولانا به آفتاب است.»: رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا آينهام، آينهام، مرد مقالات نيم ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوي معنوي است كه به حق قرآن عجم ميخوانندش. اين مثنوي حاصل نشستها و جلساتي است كه مولانا با خويشاوندان روحانياش در طي چهارده سال داشته است.
حضور معنوي حسامالدين چلپي در اين جلسات، انگيزهاي بود تا نهفتههاي دروني مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جاري شود؛ و معاني مناسب در اين جلسات به اقتضاي حال و مقال به ذهنش تداعي شود. تداعي معاني و توالي گفتار در سخن مولانا به گونهاي است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموختههاي سالهاي جواني و تجربيات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفاني در لحظه و وقت آميخته ميشوند. اين آميختگي به گونهاي است كه مثنوي را از محدوده يك منظومه تعليمي و صوفيانه به درميكشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوي شاعر ميكند. تجلي حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگي مولانا صورت انفجار احساسات به خود ميگيرد، كلام مولانا را به دايرهاي بيرون از محدوده تاريخ پرتاب ميكند. معارف عرفان اسلامي در جريان سيال ذهن مولانا ميجوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مييابد. هر سخني، سخن ديگر را تداعي ميكند؛ قصهاي در قصهاي، نكتهاي در دل نكتهاي ديگر و بدين گونه است كه هزار توي مثنوي در ساختار شرقي وحدت در عين كثرتش شكل ميگيرد. «تمثيل» مهمترين صورت بياني در مثنوي است. شاعر به مدد تمثيل، ظريفترين و گاه پيچيدهترين نكات عرفاني را براي مخاطب، ملموس و دريافتني ميكند. بيشك، هنگامي كه معاني مجرد و انتزاعي به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، علاوه بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيري خاصي نيز برخوردار خواهند بود. ظرفيت بياني تمثيل به گونهاي است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش ميتواند معاني مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بياني از ديرباز كاربردهاي وسيعي در شعر عرفاني و از جمله در آثار سنايي و عطار داشته است. همچنين مثنوي مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنويهايي همچون «حديقة الحقيقه» سنايي و «منطق الطير» عطار و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسي و شيوهاي كه در درك هستي داشتهاند. يگانهاند؛ چنان كه احمد افلاكي در «مناقب العارفين» آورده است كه مولانا «... فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.» باري، شش دفتر مثنوي فراقنامه مولاناست، كه ني وجودش از نيستان عالم علوي بريده شده است؛ آواز محزون ني يادآور همين جدايي است؛ و... ني حديث هر كه از ياري بريد پردههايش پردههاي ما دريد ني حديث راه پر خون ميكند قصههاي عشق مجنون ميكند.(1)
قونیه شهر مولانا
هفتصد هزار نفرى که در قونیه زندگى مى کنند و ۲۰ شبکه رادیویى که ۲۴ ساعته براى مردم شهر حرف مى زنند، دو شبکه تلویزیونى که گزارشى از آمدن روزنامه نگاران ایرانى را پخش کرده اند و خبرنگار روزنامه ترجمان که مى گوید: ما ترک ها با ایرانى ها چندان هم نزدیک نیستیم و تصویرى گنگ از قدم زدن مردمان همسایه را در آنتالیا و استانبول در ذهنمان مانده است. همه مى دانند که مهمترین اتفاقى که در قونیه افتاده در هفدهم دسامبر است، آن هم در سال ۱۲۷۳ میلادى. دقیقاً در همین روز همه مردم شهر یک خبر را بهت زده شنیدند، مولوى همان طور که از بلخ به قونیه آمده بود، رفت. این مهم نیست که هیلتون هتل ساختمان ۴۰ طبقه اى را در شش ماه ساخته که حالا مى توان از هر کجاى شهر با چشمان غیرمسلح پیدایش کرد. افتتاح مجتمع
_______________
1-سایت استاد صباح
فرهنگى مولانا با آن طراحى زیگوراتى هم نباید چندان اهمیتى داشته باشد با آن گنبد خضرایى که همه چیز قونیه گردش جمع شده است، گرچه مولانا دوست نداشت بر سرش چنین طاق نصرتى بزنند و بیشتر مى خواست تا مزارش از باد و باران گزند ببیند، اما دوستان توانگرش گویا به توریستى شدن شهر قونیه فکر کرده اند که گنبد خضرا را چند دهه پس از رفتن مولانا از قونیه ساختند و کتابخانه و مسجدى در کنارش، البته آنچه توریست ها را به اینجا کشانده گنبد خضرا نیست که بیشتر سماع درویشان مولویه است که همه جاى شهر مى توان عکس و کولاژ و آبرنگ آن را پیدا کرد، توریست ها سماع را قبل از مولانا مى بینند، بنابراین بهتر است از مولانا شروع کنیم. • خانه دل باز کبوتر گرفت قونیه سرد است حتى ترک ها هم به این هوا عادت ندارند اما آنقدر ایمان دارند که قبل از ورود به «درگاه حضرت مولانا» - نامى که به آرامگاه مولانا داده اند _ وضو بگیرند و تمام پایشان را زیر شیر بشویند، گرچه بین لقب رومى و بلخى دعواست و اهالى آناتولى رومى را بیشتر مى پسندند و ایرانى ها بلخى را که لااقل رومى نیست اما به نظر مى رسد خود مولانا هیچ کدام را نمى خواهد: «این وطن مصر و عراق و شام نیست. ولى چه باید کرد ۶۰ هزار بیت مولانا پارسى رنگ است، حتى پرده بزرگى که بر درگاه است و نقش «یا حضرت مولانا» را دارد به نستعلیق است که خط ایرانى است.» در آرامگاه گفت وگوى تمدن ها در جریان است با نوعى همدلى که از همزبانى قطعاً بهتر است، ژاپنى ها زمین و زمان را ریز نگاه مى کنند و مثنوى ۷۱۳ ساله اى را که تازه مانده با چشم تورق مى کنند و راهنما مى گوید: «پرشین» گروه فرانسوى با متد جدید عرفانى با مولانا رابطه برقرار کرده، به حالت یوگا نشسته وذن کرده اند، فرانسوى ها با گروه موسیقى که اجرایش را تماماً سیاهان بر عهده داشتند و نظاره اش را سفیدها، یک روز قبل موسیقى «راک» اجرا کرده اند و حالا کنار مولانا در نواى نى که تمام درگاه را پر کرده و میان این همه زبان هاى شرقى و غربى که در هوا پراکنده است، چشم ها را بسته اند و چهار زانو نشسته اند، دختر ترکى کنار ستونى که تا بالاى گنبد رفته با لهجه ترکى گویا که حاجتى داشته باشد، دم گرفته: «یامیلانا» نام تمامى امامان شیعه را بر سقف مى توان دید، دوازده نام که چندین گوشه گنبد نقش گرفته اند و آرامگاه مولانا نزدیکتر به گوشه امام حسن مجتبى است. درست پائین تر در قابى بزرگ و شیشه اى همه آنچه بتوان کنسرتى به راه انداخت هست: تنبور، قانون، بربط، کمانچه و البته نى و دف، دلیلش هم روشن است: «میا بى دف به گور من برادر/که در بزم خدا غمگین نشاید» فارسى از در و دیوار مى ریزد، بر پنج تابلو مثنوى نى نامه که برگرداگرد حرم تاب خورده بشنو از نى را تا در نیابد حال پخته هیچ خام، نوشته اند. مسلمان، مسیحى، سنى، شیعى و حتى بودایى و شاید کسانى که به دین خاصى نیستند، در یکجا جمع شده اند. زنان با حجاب هستند، بى حجاب هم، شاید آنچه رخ داده میان این دو حرف مولانا در نوسان است، هر کسى از ظن خود شد یار من و با این حال این وسعت را هم دارد که هیچ آداب و ترتیبى نخواهد. مولانا و پسرش بهاءالدین ولد در کنار هم آرمیده اند و کمى آن سوتر سلطان العلما پدر مولانا و بسیارى از مریدان و بزرگان فرقه مولویه در گوشه و کنار، اما کمتر مى دانند که پس از رفتن مولانا در خانه اش گربه اى بود که آنقدر نخورد تا رفت و دختر مولانا این گربه را کنار پدر دفن کرد، شاید چند کبوترى که بیرون از درگاه چرخ مى زنند و سماع مى کنند این را بدانند. • من ز هر جمعیتى نالان شدم جمعیت سالن را پر کرده اگر حرف هاى مدیرکل وزارت جهانگردى قونیه را با تردید بپذیریم که هر ساله یک میلیون جهانگرد به قونیه مى آیند و این چندان با ۱۲ هتل و ۲۰۰۰ تختى که شهر دارد جور در نمى آید اما این را مى توان پذیرفت که ۲۵۰۰ صندلى سالن سماع مجتمع مولانا پر شده است و حالا وقت سماع است. سماعى رنگین که به مدد پروژکتورها جان گرفته و تکنولوژى معنوى ساخته است و سماع صنعتى. کف سالن پارکت است و کناره دایره سماع، پوستین هاى سپیدى پهن کرده اند و چیزى بر زمین مى پاشند که صوفیان سرنخورده و سماع نیشخند نشود. اینجا بیشتر به استادیوم هاى یونانى شبیه است که این بار براى گلادیاتورهاى عرفانى ساخته اند. زن ها بیشتر نیمه باحجابند و روسرى که تا آخرین موى را استتار کرده بر سر دارند. پوستین سرخ در جایى جدا از دیگر پوستین ها نشسته و نور قرمزى از بالا مى ریزد درست بر سرش. درویشانى که ساز و آواز مى خوانند روى سن مى آیند و جمعیت درویشان چرخ زن _ نامى که فرنگى ها به مولویه داده اند _ آرام و نرم وارد مى شوند، صندلى تماشاچیان راحت نیست، شاید مى خواسته اند ریاضتى را ناخواسته منتقل کنند، البته این توجیه طراحى بد صندلى ها نیز مى تواند باشد. درویش هاى چرخ زن پشت سر هم مى آیند و با گردشى مورب به هم دست مى دهند، بنابر راهنمایى که اداره توریست قونیه به هفت زبان و اخیراً فارسى منتشر کرده هر کدام از حرکات نمادى از مراحل عرفان است، اما آنچه مى توان دید نمادهاى پس ذهن درویشان نیست بلکه حرکات موزونى است که با همنوایى درویشان نوازنده و دم زیر و بم شان کند و تند مى شود. اتفاقاً درویشان اشعار مولانا را مى خوانند و به چنان لهجه غلیظى که فارسى گم مى شود و زبانى شکل مى گیرد که نه فارس مى فهمد و نه ترک. عاقبت پس از یک حرکت ممتد تعظیم و دست دادن با هم درست وقتى که تماشاچیان از دیدن سماع دل کنده اند درویشان شروع به چرخیدن مى کنند. بیشترینه سبیل کوتاهى دارند و دو سه نفرى ریش، اول نزدیک شیخ که بر همان پوستین قرمز ایستاده مى آیند، دستى مى بوسند و بعد چرخ مى زنند، کفش هاى درویشان از نوع «موزه هاى میکائیلى» است که از عهد بیهقى جا مانده، کلاه درویشان همه خردلى است جز کلاه شیخ که حجمى بزرگتر دارد و گویا میان ترکان کلاه بزرگتر بر درجات مى افزاید. هر چه هست این شیخ قدى کوتاهتر از دیگران دارد. درویشان که میانسال و جوان و نوجوانند در دایره چرخ مى زنند، دور خود و دور دایره مثالى از منظومه شمسى و گشتن زمین و خورشید، دامن ناموزون سپید چرخ مى خورد، دامنى که تمامى زیبایى این رقص را بر دوش مى کشد. درویشان درست مثل هواپیمایى که اوج بگیرد و چرخ ها را ببندد، دست ها را باز مى کنند و گردن را مورب به دوش مى گذارند و در همین حال فاصله مجاز را حفظ مى کنند، اگر کسى سربخورد و یا دو درویش با هم تصادف کنند، بعید است که دیگر بشود ادامه سماع را دید، براى رسیدن به این مرحله از برنامه امشب که سماع است، مجریان برنامه کلى شعر ترکى خوانده اند و موسیقى زنده نواخته اند تا معنویت دست آموزى را میان جمع به حرکت درآورند، آن وقت یک حرکت اشتباه مى تواند این معنویت را مانند وضویى باطل کند، همان طور که دهان موبایلى که بى موقع باز شد، همه چیز را لحظاتى برهم زد. ماراتنى از چرخ زدن آغاز شده، دور سوم است که درویشان به پیش شیخ خم و راست مى شوند و بعد دست ها مى گشایند و با همان ریتم تکرارى آوازه خوانان چرخ مى زنند، سالن سرگیجه گرفته و شیخ سرش را به علامتى که نمى توان به تائید یا تاسف تعبیرش کرد مدام تکان مى دهد، راحت ترین کار پس از شیخ را درویش سیاه خرقه اى انجام مى دهد که میان این چرخ ها آرام گام برمى دارد، شاید به گونه اى فاصله ها را مرتب مى کند و با علامت هاى چشم و ابرو به درویشان حالى مى کند که فاصله شان دور است یا نزدیک، مى توان راه رفتنش را تعبیرى عرفانى کرد اما کاربردش بهتر است.۲۸ نفر چرخ مى زنند که در هر دور چهار پنج نفرى آهسته کنار مى آیند و تازه نفسان به زمین مى روند. یک باره خود شیخ آرام با گردش هایى که نمى توان چرخ نامش گذاشت به میانه زمین مى رود و درویشان کلاه خردلى به گونه اى غریزى میانه را خالى مى کنند و شیخ پس از این پیاده روى مختصر، دوباره به پوستین سرخ خود رجعت مى کند تا اینکه موسیقى قطع شده و قارى، قرآن تلاوت مى کند: لایکلف الله نفس الاوسعها، شیخ بلند مى شود و دعا مى خواند به فارسى از خلفاى راشدین یاد مى کند و بعد از ائمه شیعه و بر روح شمس و مولانا فاتحه مى فرستد و در آخر براى رهبران ترکیه از آتاتورک گرفته تا نخست وزیر دعا مى کند. آتاتورک نباید چندان میان مولویه محبوب باشد، مراسم سماع از ابتداى سال ۱۹۲۵ از سوى دولت لائیک ترکیه ممنوع اعلام شد و تازه در سال ۱۹۵۴ بود که دوباره رخصت سماع دادند. در اولین سماع پس از آزادى آن مارى شیمل مولوى شناس بزرگ هم شرکت داشت، حدس مى توان زد که آنچه شیمل دیده با سماعى که حالا انجام مى شود، توفیر دارد. آن روزها هنوز تولید انبوه سماع نشده بود، هر سال یک بار در ۱۷ دسامبر سالروز رفتن مولانا سماع انجام مى شد و بس. اما حالا یک هفته و هر شب سماع است. گرچه سماع آزاد است و وزارت جهانگردى ترکیه مروج آن اما فعالیت هاى فرقه مولویه، کاملاً کنترل شده است. وقتى از دکتر شفق استاد فارسى دانشگاه آنکارا نام رهبر فرقه را مى خواهیم، سریع مى گوید که مولویه فعالیتى ندارد و لابد شیخ و رهبرى هم ندارند، به هر حال مولوى ها دین بزرگى بر گردن فرهنگ ترک دارند، آن چند بیت ترکى مولانا اولین اشعار ترک زبان ها است. مریدان مولانا در سنوات بعد آن قدر شاعر و موسیقیدان و خطاط تربیت کردند که بتوان گفت موسیقى و شعر ترکى با مولوى ها گره خورده است.تصویر آتاتورک را که صورتکى است در ادارات دولتى در مجتمع فرهنگى مولانا هم مى توان یافت، چهره اى برنزى که مثل ماسک بر بالاى دیوارى چسبانده اند، مى شود از چهره اش خواند که از این سماع راضى بوده، اگر وقت کنید پس از سماع، شیخ و درویشان را مى بینید که گوشه اى با کت و شلوار و کاپشن ایستاده اند و بر سر و کول هم مى زنند. احتمالاً بازى را برده اند، موبایل زنگ مى زند و معنویت خاموش مى شود تا فردا شب که توریست ها بیایند. • من از این شهر مبارک به سفر مى روم قونیه شهر پنجم ترکیه است. گسترش شهر در یکى دو سال اخیر بوده و ۲۰ درصد جمعیت از توریسم کار و بار مى گذرانند، قونیه هم از آن فروشگاه هاى بزرگ دارد که مى توان عمرى را به خرید در آن گذراند. با این توسعه همه جانبه دیگر نمى توان در کوچه و پس کوچه هاى شهر ردى از شمس و مولانا را جست، جلال الدین مولانا اما فارغ از این زرق و برقى که چشم دوستدارانش را گرفته روزگار مى گذراند، شاید تمام دلبستگى جلال الدین به قونیه را بتوان با عشقش به شمس توجیه کرد. اینجا آخرین جایى است که مولانا، شمس را دیده و دیگر آن محبوب را نه در شام و عراق و نه در فارس و بلخ هیچ جا ندیده است. بوى شمس در قونیه مانده و مولانا لحظه اى از این شهر مبارک به سفر نخواهد رفت.(1)
مولانا جلال الدین محمد بلخی، عارف و شاعر فرهیخته قرن هفتم، متولد 604 و وفات او در سال 672 ه.ق واقع شد. و در همین مدت طول عمر خود، از همان ابتدا در مکتب پدر با علوم قرآنی و فرهنگ اسلامی آشنا گردید. یعنی اولین موازینی که در زندگی او به وجود آمد و اولین چیزهایی که به دست آورد در مکتب پدر بود. پدر مولانا-معروف به "سلطان العلما"- او دارای جلسات تدریس علوم قرآنی و فرهنگ و معارف اسلامی بود. مولانا از همان ابتدا در آغوش پدر با قرآن آشنا گردید. مرحوم دکتر زرین کوب و دکتر فروزانفر در این مطلب اشاره کرده اند. مولانا در سنین نوجوانی و بلکه زودتر از آن راه خود را یافته بود و نقل شده است که روزی به هنگام بازی با کودکان همسن خود، زمانی که کودکی میگوید: "بیایید از این بام به آن بام بپریم"، در جواب این جمله را می گوید که: "بیایید از بام زمین به بام آسمان پرواز کنیم".
پدر مولانا، به دلیل حسادت افرادی که نمیتوانستند وجود او را تحمل کنند، از بلخ (محل تولد مولانا) برای زیارت خانه خدا هجرت کرد. در حین این سفر، به نیشابور نیز وارد شد،در آن زمان مولانا 10 ساله بود (ولی وقتیکه به قونیه رسید 18 سال داشت). در آن تاریخ میان عطار نیشابوری و پدر مولانا –سلطان العلما- ملاقاتی صورت میگیرد. در آن جلسه عطار که خود عارف فرزانه ای بود به نبوغ و استعداد مولانا پی میبرد و در همان جلسه خطاب به پدر مولانا بهاالدین ولد- سلطان العلما- میگوید: "زود باشد که فرزند تو آتش در دلها زند". و الهی نامه خود را تقدیم به مولانا می کند. در این جریان ذکر این نکته ضروری است که هم عطار مردی فرهیخته بوده است و هم پدر مولانا، و در چنان جمعی عطار به فضل و کمالات مولانا اشاره میکند.
همین سخن عطار سالها بعد،بعد از تحریر مثنوی، بار دیگر به این صورت تکرار میشود که: روزی مولانا هنگامی که از کنار حجره خود میگذشت یکی از مریدانش را می بیند که اشعار او را پشت سر خود قرار داده است. مولانا به او میگوید: "این کتابی نیست که تو آن را پشت سر خود قرار دهی و به زودی آتش در دلها خواهد زد".
به هر حال مولانا در کنار خانواده خود، یعنی همراه پدر و مادر و افراد خانواده و بعضی از مریدان پدر، از شرق ایران به سوی مکه و پس از آن به عراق و سپس به سوی قونیه حرکت کرد. قبل از اینکه وارد قونیه شود همراه خانواده خود به شهر "لارنده" میرسد. در آن زمان به سن 18 سالگی رسیده بود و در آنجا با گوهر خاتون ازدواج میکند. به دعوت حاکم سلجوقی به همراه پدر به قونیه می رود و در آنجا تا سن 25 سالگی در مکتب پدر به فراگیری علوم مختلف می پردازد. هنگامیکه "سلطان العلما" وفات میکند، مولانا به پیشنهاد مریدان بر مسند پدر می نشیند. و یکی از مریدان پدر او که برای دیدن "سلطان العلما" به قونیه آمده بود- به نام "ترمذی"- معلمی مولانا را به عهده میگیرد و حدود 9 سال مولانا از وجود او نیز بهره مند میگردد.در سال 638 ه.ق. "ترمذی" نیز وفات می یابد.
مولانا اکنون به درجه یک انسان کامل رسیده است، یک عالم زاهد.
برخورد مولانا با شمس تبریزی او را از یک عالم ِ زاهد، تبدیل به یک عالمِ عاشق میکند. این ملاقات که در واقع جرقه ای بود در زندگی مولانا، در سال 642 حادث شد.
افسانه هایی در مورد دیدار شمس و مولانا ذکر شده است:
ü روزی مولانا در حال درس دادن بود که شمس وارد مجلس می شود. شمس لباسی مندرس بر تن داشته و در گوشه ای از حجره می نشیند. در انتهای جلسه شمس از مولانا می پرسد:" این کتابها چیست در دست تو؟" مولانا نگاهی به ظاهر شمس می اندازد و جواب می دهد: "تو ندانی". فی الحال آتش در کتابها می افتد. مولانا میگوید: "این چه شد؟" شمس پاسخ می دهد: "تو ندانی".
ü افسانه بالا را با این تفاوت هم نقل کرده اند که شمس جواب میدهد: "آن که در دست داشتی قال بود و این حال".
ü در بازار قونیه شمس دکه ای داشت و قفل بزرگی بر آن زده بود. همگان گمان می بردند که باید چیز با ارزشی داخل مغازه باشد، در صورتی که جز یک زیلو و خود شمس چیز دیگری نبوده. یک روز مولانا با همراهان به حمام می رود، سوار بر اسب و با وسایل بسیار. شمس جلوی مولانا را میگیرد می پرسد که :"بایزید بالاتر بود یا محمد(ص)؟" مولانا جواب میدهد: "این چه سوالی است. معلوم است که محمد(ص) بالاتر از بایزید بود". شمس میگوید: "پس چطور است که پیامبر خطاب به خداوند میگفت: هیچ کس نتوانست آنقدر که حد تو بود، تو را عبادت کند و هیچ کس نتوانست آنقدر که حد تو بود، تو را فهم کند. ولی بایزید بسطامی میگفت: من آنچنان در عبادت خداوند به مرتبه بالایی رسیده ام که باید خودم را تسبح کنم". مولانا از جواب شمس عاجز میماند و از آن به بعد مرید او میشود و این آغازین دیدار آنها بوده است.(جواب سوال شمس: ظرف محمد(ص) آنقدر گنجایش داشته که هرچه از معرفت در آن ریخته میشده باز کم بوده ولی گنجایش بایزید کم بوده که چنین حرفی را میزند. گرچه بایزید بسطامی از عرفای بزرگ و انسانهای وارسته زمان خود بوده است.)
ü یک مورد دیگر هم از روابط شمس و مولانا نقل شده که: شمس و مولانا به دریاچه ای می رسند. شمس به مولانا میگوید: "تو بگو یا شمس! یا شمس! و به دنبال من بیا". مولانا همین کار را میکند و با شمس بر روی دریاچه راه می روند. مولانا دقت میکند و میبیند که خود شمس میگوید: یا علی! پس او هم میخواهد همین کار را بکند. میگوید:" یا علی!" در دم در آب فرو میرود.
نه شمس انسان معمولی بوده است و نه مولانا. هر دو انسانهای بزرگی بوده اند. نکته دیگر در این باب اینکه اینطور نبوده است که شمس تنها اسرار وجود را برای مولانا بازگو کرده باشد. بلکه انسانهای دیگری هم بوده اند که شمس در سر راه آنها قرار گرفته باشد. اما این نکات تنها در مولانا جلال الدین تاثیر کرده و او را پخته و عاشق میکند. در همین راستا داستان درویش و عطار است که میگویند: روزی درویشی به در حجره عطار می آید و به اشیا و لوازم درون عطاری او خیره میشود. بعد از مدتی طولانی عطار از این کار او خسته می شود و از او می پرسد که چرا به اینها نگاه میکنی؟ چرا به اینها دل میبندی(یا جمله ای با این مضمون). درویش پاسخ میدهد:" من به چیزی دل نمیبندم. من هیچ چیز در این جهان ندارم و آنقدر از این دنیا دل کنده ام که هر وقت که بخواهم میمیرم". و همان زمان درون حجره عطار بر روی زمین دراز میکشدو می میرد. و این آغاز تحول در عطار است. بدون شک درویش پیش از عطار نزد افراد دیگری هم رفته و کرامات خود را نشان داده ولی این تاثیر را فقط در عطار نیشابوری میگذارد. بنابراین میتوان نتیجه گرفت که هم مولانا به شمس احتیاج داشته، برای کسب معرفت و هم شمس به مولانا، برای انتقال معرفت.
از آن زمان به بعد مولانا شاگردان و مریدان خود را رها میکند و با شمس به خلوت می نشیند و رفته رفته به سماع یعنی یکنوع رقص همراه با غزلیات و موسیقی روی می آورد و باید توجه داشت که تمامی حرکات سماع خود دارای یک مفهومی است. این رقص نمادی است از حرکت کائنات بر محور خداوند.
پس از اینکه شمس مورد حسادت اطرافیان مولانا قرار میگیرد، از مولانا جدا میشود. مولانا ابتدا فرزند خود را برای یافتن او به دمشق می فرستد و پس از اینکه شمس بازمی گردد، بار دیگر مورد حسادت مریدان واقع میشود. (در هر نوبت حدود دوسال مولانا در محضر شمس بود.) و پس از آن شمس غیبت میکند. باز هم در اینجا افسانه هایی نقل شده است، نظیر اینکه فرزند کوچک مولانا شمس را به قتل میرساند. یا بعضی ها میگویند در کنار مقبره شمس چاهی است که جسد شمس در آن پیدا شده. ولی اکثریت اینگونه میگویند که شمس تبریزی ناگهان غیبت میکند.
از این لحظه به بعد یعنی از سال 645 تا پایان عمر که سال 672 بوده مولانا به سرودن مثنوی و غزلیات شمس می پردازد. که مجموعا حدود 60 هزار بیت(مثنوی 25 هزار و غزلیات 35 هزار) می باشد.
![]()
جلالالدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلالالدین رومی، جلالالدین بلخی، ملای روم، مولانا، و مولوی (۶۰۴ - ۶۷۲ (قمری)) از زبدهترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران فارسیزبان به شمار میآید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلالالدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرنهای بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته و او به نامهای «مولوی» و «مولانا» و «ملای روم» و «مولوی رومی» و «مولوی روم» و «مولانای روم» و «مولانای رومی» و «جلالالدین محمد رومی» و «مولانا جلالبن محمد» و «مولوی رومی بلخی» شهرت یافته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خموش» و «خامش» دانستهاند. خانوادهٔ وی از خانوادههای محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ دوم ابوبکر صدیق میرسد و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند «بدیعالزمان فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کردهاست.
مولوی در مورد خویش چنین سرودهاست:
هوسی است در سر من که سر بشر ندارد من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی من از او به جز جمالش طلبی دگر ندارم





